معنی مشط

معنی مشط

7 بازدید
[ مَ ] (ع مص) درآميختن چيزی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شانه کردن موی سر. (دهار). موی به شانه کردن. (المصادر زوزنی). شانه کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). شانه کردن مو. (از ناظم الاطباء). موی از هم بازکردن و شانه کردن. (از اقرب‌ الموارد).
[ مَ ] (ع اِ) دائم‌المشط؛ مرد چاپلوس. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد متملق و چاپلوس. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ مَ شَ ] (ع مص) شانه‌وار پيدا شدن پيه‌ در پهلوی ناقه. || درشت گرديدن دست‌ کسی از کار. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || درخليدن در دست کسی خار و مانند آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
[ مُ ]۱ (ع اِ) شانه که آن را در موی و غيره کشند. (غياث). شانه. (مهذب الاسماء) (دهار) (منتهی الارب) (آنندراج). شانه و آنچه‌ بدان مويها را بيارايند. ج. امشاط، مشاط. (ناظم الاطباء).
[ مُ ] (ع اِ) کار چوب که وقت بافتن‌ راست ايستاده دارند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گياهی است ريزه که آن را مشطالذئب‌ نيز گويند. (منتهی الارب) (آنندراج). نام‌ گياهی. (ناظم الاطباء). گياهی خرد و خوش‌بوی شبيه کزبره. (از محيط المحيط). - مشطالغول؛ نباتی است شاخهای او باريک و برگش شبيه برگ گشنيز و صلب و بی‌گل و ثمر و خوشبوی... (از تحفهٔ حکيم‌ مؤمن). || استخوانهای پشت پای. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). استخوانهای پشت دست. استخوانهای پشت‌ پای که به تازی مشط گويند پنج‌پاره‌ [ استخوان ] است. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی، يادداشت به خط مرحوم دهخدا). استخوانهای‌ دست چهار است و آن را به تازی مشط گويند. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی، يادداشت‌ ايضاً). - مشطالقدم؛ استخوان پشت پای. (مهذب‌ الاسماء). - مشط پا۲؛ مشطالقدم، رجوع به ترکيب‌ قبل و مشط شود. || استخوانهای شانهٔ کتف. (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محيط المحيط). و رجوع به تشريح ميرزا علی ص‌ 128، 129، 130، 157، 158 و 159 شود. - مشطالکتف؛ استخوان شانه. (مهذب‌ الاسماء). || داغی است شتران را. (منتهی‌ الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از محيط المحيط) . || سربند، خم را. (منتهی الارب) (آنندراج). چوب پهنی که بر سر خم گذارند. (ناظم الاطباء)
[ مُ ] (اِ) خرک در اصطلاح موسيقی، تکيه‌گاه زه‌ها و وترها و يا سيمهاست. قسمت‌ سفلای آلات ذوات‌الاوتار و رودجامگان که‌ بر کاسه قرار دارد، مقابل انف که در بالاست. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). خرک. (فرهنگ فارسی معين): مشط عود؛ شبيه باشد به مسطره‌ای که اوتار را از زير انف عود بر آن‌ بندند و آن مجمع اوتار است از بالا. (يادداشت‌ به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به خَرک‌ شود.

کلمات هم‌قافیه با «مشط»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شط» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید