معنی مشرح
6 بازدید
[ مَ رَ ] (ع اِ) فرج زن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از ذيل اقرب الموارد). شرم زن. (بحر الجواهر).[ مُ شَرْ رِ ] (ع ص) کسی که تشريح ميکند. (ناظم الاطباء). طبيب تشريحکننده. عالم تشريحکنندهٔ اجساد اموات. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بيانکننده. شرح و توضيح دهنده چيز يا مطلبی را: مستحق شرح را سنگ و کلوخ ناطقی گردد مشرح با رسوخ. مولوی (مثنوی چ خاور ص 188).[ مُ شَرْ رَ ] (ع ص) شرحشده. بيانشده. توضيحدادهشده. روشنکرده: چنانکه بياوردهام پيش از اين سخت مشرح. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 193). و بنده ملطفهٔ پرداخته بود مختصر. اين مشرح پرداختم تا رای عالی بر آن واقف گردد انشاءاللََّه تعالی. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 360). || گوشت پارهشده به درازا بیآن که بعض از بعضی آن را جدا سازد. (محيط المحيط). گوشت کفانيده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مشرح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رح» برای سرودن شعر