معنی مشخص
6 بازدید
[ مُ شَخْ خَ ] (ع ص) تشخيص کرده شده. و نامشخص، آنکه بر يک وضع و حالت نباشد. (آنندراج). معين. محقق. معينشده. محققشده. قراردادهشده. (از ناظم الاطباء): در مدينه مصطفی دين مشخص دان و بس زآنکه از دين در مدينه اصل و بنيان آمده. خاقانی (ديوان چ عبدالرسولی ص 438). از فلکی شريفتر يا شرف مشخصی {P(1) -ظ. تصحيفخوانی مَشجوّ عربی است. P}{P(2) -حجرالشحذ. P}{P(3) -در اقرب الموارد و محيط المحيط اينکلمه بدين معنی به کسر شين دوم نيز ضبط شده است. P}{P(4) -در محيط المحيط و اقرب الموارد مُشحِم نيز بدين معنی و معنی قبل آمده است. P}{P(5) -رجوع به صابون و حلوای صابونی شود. P}{P(6) -در ناظم الاطباء «مشخنه» بهمعنی نوعی از حلوا آمده است. رجوع به «مشخنه» شود. P}{P(7) -اين بيت در احوال و اشعار رودکی تأليف سعيد نفيسی ج3 ص1217 با اختلافی مختصر «خواهی کودک مواجر آيد او را...» به رودکی نسبت داده شده و مشخته هم «مشخنه» ضبط شده است. P}&{$20940$}از ملکی کريمتر يا کرم مصوری.خاقانی. || تشخصيافته. شخصيتپذيرفته. (فرهنگ فارسی معين). ممثل يا مصور. (نقود العربيه): آزادچهره درآمد... چون عقل ملخص و روح مشخص. (مرزباننامه ص 300). || تاوان. جريمانه. || معهود. عهدکردهشده. (از ناظم الاطباء).[ مُ شَخْ خِ ] (ع ص) تشخيصدهنده. || مايهٔ تشخيص و امتياز چيزی از نظائر خود.
کلمات همقافیه با «مشخص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خص» برای سرودن شعر