معنی مشته

معنی مشته

9 بازدید
[ مُ تَ / تِ ] (اِ) (از: «مشت» +«ه»، پسوند نسبت و تشبيه). پهلوی «موستک»۶(مشت). (حاشيهٔ برهان چ معين). دستهٔ هر چيز را گويند عموماً همچو دستهٔ کارد و خنجر و تيشه و امثال آن. (برهان). دستهٔ کارد و شمشير و خنجر. (آنندراج) (انجمن آرا). دستهٔ هر چيز عموماً. (فرهنگ رشيدی). دستهٔ هر چيز را گويند مثل دستهٔ کارد و خنجر و امثال آن. (جهانگيری). دستهٔ هر چيزی مانند کارد و خنجر و تيشه و جز آن. (ناظم الاطباء). || آلتی باشد از برنج و فولاد که استادان‌ کفشدوز چرم را بدان کوبند. (برهان) (از ناظم‌ الاطباء): به کف مشتهٔ آن گل بيخزان‌ زده غنچه را مشتها بر دهان. ميرزا طاهر وحيد (از آنندراج). || افزاری که ندافان و حلاجان بر زه کمان‌ زنند تا پنبه حلاجی شود خصوصاً و آن را به‌ عربی مِدق گويند. (برهان). افزاری که‌ حلاجان و سراجان و صحافان و امثال اينها در دست گرفته بدان کار کنند. (آنندراج). {P(1) .yianathsrm - P} {P(2) .zeram - P}{P(3) .naths++17++m - P}{P(4) -مراد مَشتَن و مُشتَن است. P}{P(5) -از: مشت +واره، پسوند اتصاف و لياقت ومقدار. (حاشيهٔ برهان قاطع چ معين). P}{P(6) .katsum - P} {$20937$}مشتهٔ نداف و حلاج. (انجمن آرا). دستهٔ نداف و لباد. (فرهنگ رشيدی) (جهانگيری). ابزاری چوبين که ندافان و حلاجان بر زه‌ کمان زنند تا پنبه حلاجی شود. (ناظم‌ الاطباء). مندف. مدق. آلتی چوبين که سری‌ سخت کلان دارد و دستهٔ کوتاه و حلاجان گاه‌ پنبه زدن به زه کمان همی زنند. چيزی است از چوب چون گرزی يا تخماقی با دستهٔ کوتاه که‌ حلاج در حلاجی آن را به زه کمان، پيوسته‌ فرودآرد و زه، پنبه را بفلخد. دست‌بانهٔ حلاج. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): ابروش کمان‌سان شد و بينيش چو مشته‌ وآن ريش سفيد آمد، چون غندهٔ پنبه. قريع‌الدهر. با خلق به داوری بود قاضی چرخ‌ وز علم و عمل بری بود قاضی چرخ‌ بر مشته اگر می‌بريد نيست عجب‌ ز آن روی که مشتری بود قاضی چرخ. مهستی. هر روز بهر پنبه زدن بر دواج چرخ‌ صبح از عمود مشته کند وز افق کمان. اثيرالدين اخسيکتی (از جهانگيری). || پوستين درازآستين. پوستين با آستين‌ دراز که عرب آن را مستقه گويد. (از يادداشت‌ به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به المعرب‌ جواليقی ص 308 شود.
[ مَ تَ / تِ ] (اِ) چيزی فروختن به مکر و حيله و فريب مثل آن که شخص را روکش‌ کنند و صاحب مال گردانند و اسباب خود را به‌ نام او بفروشند. (برهان). فروش چيزی به مکر و حيله و نيرنگ و فريب. (ناظم الاطباء).
[ مَ تَ / تِ ] (ن‌مف) سرشته و خمير. (فرهنگ رشيدی): دل شب ارده و خرمای مشته‌ به چشم بنگی اسباب تمام است. احمد اطعمه (از فرهنگ رشيدی). رجوع به مِشتَن شود.

کلمات هم‌قافیه با «مشته»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ته» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید