معنی مشت

معنی مشت

8 بازدید
[ مَ ] (ص) انبوه و بسيار و پر و لبريز. (برهان)۴ (ناظم الاطباء). پر و انبوه. (انجمن‌ آرا) (آنندراج) (فرهنگ رشيدی) (جهانگيری). || سطبر و گنده و غليظ. (برهان) (ناظم الاطباء). سطبر و غليظ. (انجمن‌آرا) (جهانگيری). غليظ. (فرهنگ‌ رشيدی): ازرقی ديوچهر بژمژه رنگ‌ {P(1) -در خاندان نوبختی اقبال: شاکيه.عشريه.عمليه. مبيضه. مستثنيه.بدعيه. تميميه. جواليقيه. منهاليه. هشاميه. يونسيه از اين فرقه معرفی شده‌اند. و رجوع به همين کتاب صص 249-267 شود. P}{P(2) -در يادداشتی ديگر از مرحوم دهخدا ازمفاتيح کلابيه، اشعريه، کراميه، هشاميه، جواليقيه، مقاتله، قضائيه، حبيه، بيانيه، مغيريه، زراريه، منهاليه و مبيضه از اين فرقه معرفی شده‌اند. P}{P(3) -در ناظم الاطباء اين کلمه مُشبی و مُشبیّ‌ضبط شده. P}{P(4) -در کردی مش «hsim» به‌معنی فراوان و درسلطان‌آباد اراک مشت «thsam» و مشتا «++26++thsam» به‌معنی پر و لبريز. (از حاشيهٔ برهان چ معين). P}{$20928$}از بدی مشت و از هجيری ونگ. شيخ سودان (از فرهنگ رشيدی).
[ مِ ] (اِ) جوی آب. (انجمن‌آرا) (آنندراج) (فرهنگ رشيدی): باز جهان گشت چو خرم بهشت‌ خويد دميد از دو بناگوش مشت. منوچهری (از حاشيهٔ برهان چ معين).
[ مُ ] (اِ) معروف است که گره کردن‌ پنجهٔ دست باشد. (برهان). آن جزء از دست‌ که مابين ساعد و انگشتان واقع شده باشد. (ناظم الاطباء). گره کردن پنجه، مأخوذ از مشتن به‌معنی ماليدن و سرشتن. (آنندراج). غرفه. حثی. قبضه. چنگ. راحه دست که‌ مجموع انگشتان آن را به ميان کف خم کرده و فراهم آرند. انگشتان دست گره کرده. کف گره‌ کرده. پنج انگشت دست فراهم آورده. ضربت‌ و زخم که با پنجه و دست گره کرده زنند. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): وز آن مشت بر گردن ژنده رزم‌ کز آن پس نيايد به رزم و به بزم. فردوسی. به آوردگه مر ترا جای نيست‌ ترا خود به يک مشت من پای نيست. فردوسی. بکوبيد درهای بد را به مشت‌ نه فرخ بود بيگنه شاه کشت.فردوسی. همه کهتران زو برآشوفتند به سيلی و مشتش همی کوفتند.فردوسی. مر، ورا گشت گردن و سر و پشت‌ سربه‌سر کوفته به کاج و به مشت. عنصری (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص‌63). تو مشتی نخوردی ز مشت تو بيش‌ همان زآن گر آن آيدت مشت خويش. اسدی. سر خصم اگر بشکند مشت تو شود نيز آزرده انگشت تو.اسدی. بيفشرد و با دشنه چنگش به دست‌ به يک مشت از پای بفکند پست.اسدی. لگد فاقه را تهيگاهم‌ مشت بيداد را زنخدانم.روحی ولوالجی. من به مشتی چو چکندر سی‌ودو دندانت‌ درنشانم به دو لب چون به دو باتنگان سير۱. سوزنی. تيغ بهتر ز طعنهٔ دشمن‌ مشت بهتر ز سنگ مشتاسنگ. علی شطرنجی. - مشت آتشی؛ ظلم‌کنندگان. (ناظم‌ الاطباء). کنايه از ظالمان و ستم‌کنندگان. - || آتش پرستان. (ناظم الاطباء). - مشت با درفش برآمدن؛ کنايه از امر محال است‌: مشت هرگز کی برآيد با درفش‌ پنبه با آتش کجا يارد چخيد. مسعودسعد. و رجوع به ترکيب مشت و درفش شود. - مشت بر درفش زدن؛ کنايه از کار خلاف‌ عقل کردن‌: مشو در تاب اگر زلفم تو را کشت‌ درفش است اين چرا بر وی زنی مشت. اوحدی (از امثال و حکم دهخدا ص‌1712). و رجوع به ترکيب مشت و درفش شود. - مشت بر سندان زدن؛ کنايه از کار بيهوده‌ و زيانبخش کردن. خود آزردن در کاری‌ بی‌حاصل. و رجوع به ترکيب مشت و درفش‌ شود. - مشت به تاريکی زدن (انداختن)؛ از عالم‌ تير به تاريکی زدن. (از آنندراج). - مشت در تاريکی انداختن؛ کنايه از کاری کورکورانه انجام دادن‌: و همچون‌ کسی نباشد که مشت در تاريکی اندازد و سنگ از پس ديوار. (کليله و دمنه). - مشت و درفش؛ کنايه از امر دشوار. (غياث). کنايه از امر صعب و درآويختن‌ ضعيف با قوی چه مشت را که بر روی درفش‌ زنند جز به ضرب رسيدن و پنجهٔ خود خونی‌ کردن فايدهٔ مترتب نميشود و جنگ کردن با کسی که با او مقاومت نتوان کرد. (آنندراج). دو فراهم‌نشدنی. دو ضد. دو گردنيامدنی، نظير: سنگ و سبو و آب و آتش و پشه و باد و آتش و پنبه و مشت و سندان. (امثال و حکم‌ دهخدا ص 1712): ای کرده دل خصم خلاف تو بنفش‌ مشت است دل خصم و خلاف تو درفش. اميرمعزی (از امثال و حکم ايضاً). جدل شبنم و خورشيد بود مشت و درفش‌ خرد آن به که سپر پيش شراب اندازد. صائب (از آنندراج). گو برو بلبل که مشت است و درفش‌ صرفهٔ او در نبرد خار نيست. نورالدين ظهوری (از آنندراج). و رجوع به امثال و حکم دهخدا ص 1712 شود. - مشت و سندان؛ مشت و درفش. و رجوع‌ به ترکيب مشت و درفش شود. - امثال: -مشت بسته قفل بهشت است و انگشت‌ گشاده کليد رحمت. (آنندراج). -مشت در محل خود از تيغ هم بالاتر است.(آنندراج). -مشتی که پس از جنگ به ياد آيد به سر خود بايد کوفت. تمثل‌: فرصت مده از دست و نگه کن که چه خوش گفت‌ آن مشت‌زن پير به فرزانه پسر بر مشتی که پس از جنگ فرا ياد تو آيد بايد زدن آن مشت ز تشوير به سر بر. بهار (از امثال و حکم دهخدا ص 1713). || جمع نمودن انگشتان، چنانکه پنجهٔ دست ظرفيت بهم رساند. (از برهان). مقدار آن که در يک کف دست گنجد. (فرهنگ‌ رشيدی). به مجاز چيزی بقدر آن که در يک‌ مشت گنجد. (آنندراج). آن مقدار از هر چيزی‌ که در دست می‌گنجد چون پنجه را بهم آورده‌ جمع کنند. (ناظم الاطباء). به قدری که يک‌ مشت تواند گرفت. آنچه در يک کف دست با انگشتان فراهم آورده جای گيرد. آنچه در يک کف دست با انگشتان فراهم گرفته جای‌ گيرد از آب و جز آن: يک مشت آب. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). پهلوی‌ «موست»۲ (مشت، قوت)، اوستا «موشتی»۳(موشتی مساه)۴ (به‌اندازهٔ يک قبضه)، هندی‌ باستان «موشتی»۵، مازندرانی «ميس»۶، افغانی «موشت»۷ و «موت»۸، بلوچی دخيل‌ «موشت»۹، وخی «موست»۱۰، سريکلی‌ «موت»۱۱، ارمنی «مشتيک»۱۲ (دسته، بسته)، قياس شود با پهلوی (؟) «موشتيک»۱۳، کردی‌ «ميست»۱۴ (مشت)، کردی دخيل «موشت»۱۵(مشت). (از حاشيهٔ برهان چ معين). - باد در مشت؛ تهيدست و بی‌حاصل. دست‌خالی. مفلس. کوتاه‌دست و خسران‌زده‌: سپاه اندر آيد پس و پشت من‌ نماند بجز باد در مشت من.فردوسی. شکسته شد ای نامور پشت تو از اين پس بود باد در مشت تو.فردوسی. - به مشت آوردن؛ در مشت گرفتن. و رجوع به همين ترکيب ذيل مشت به‌معنی‌ چنگ شود. - مشت خاک؛ کنايه از کرهٔ ارض. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). زمين. زمی. (از مجموعهٔ مترادفات ص 196): نظر آنان که نکردند در اين مشتی خاک‌۱۶الحق انصاف توان داد که صاحب‌نظرند. سعدی. - || کنايه از دنيا. (برهان) (فرهنگ‌ رشيدی) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). - || آدمی. (برهان) (فرهنگ رشيدی) {P(1) -رجوع به باتنگان شود. P}{P(2) .tsum - P}{P(3).ithsum - P} {P(4) .hasam ithsum - P}{P(5) .++55++thsum - P}{P(6).s++52++m - P}{P(7) .thsum - P}{P(8).t++70++m - P}{P(9) .thsum - P}{P(10).ts++28++m - P}{P(11) .tum - P}{P(12).kithsm - P}{P(13) .k++52++thsum - P}{P(14) .tsym - P}{P(15).ths++70++m - P} {P(16) -به‌معنی دوم نيز مناسبت دارد. P} &{$20929$}(آنندراج). قالب آدمی. (فرهنگ رشيدی). - مشت کسی را بازکردن؛ راز او را فاش‌ کردن. راز او را آشکار کردن. دروغ او را افشا کردن. کسی را با نمودن اعمال پنهانيش خجل‌ کردن. بطلان دعوی او را آشکار کردن. - مشت‌مشت؛ در تداول، کنايه از کم‌کم: مشت‌مشت گندم گرد آورديم و تو يکباره به‌ باد غارت دادی. - || فراوان: مشت‌مشت پول باد آورده‌ را در قمار می‌بازد و خم به ابرو نمی‌آورد. - يک مشت؛ مشتی. مقداری که در کف‌ يک دست با انگشتان فراهم آمده جای‌ گيرد: بگيرند... قنطوريون باريک و نانخوار و سداب و حلبه و انگدان از هر يکی‌ يک مشت. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی). بگيرند عناب بيست عدد و سپست پنجاه عدد... و کشک‌جو يک مشت همه را اندر دو من آب‌ بپزند. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی). و آن پيغمبر گفته بود از آب نخوريد مگر يک مشت همه‌ درآمدند. (قصص الانبياء. ص‌847). - امثال: -مشت نمونهٔ خروار است‌؛ اندک بر بسيار دليل باشد: آن را که به سر چند گزی چلوار است‌ بينی که چه پيچ و خمش اندر کار است‌ زين پيچ و خم ار مرد هشی روی بتاب‌ کاين مشت ترا نمونهٔ خروار است. آصف ابراهيمی (از امثال و حکم دهخدا). و رجوع به امثال و حکم دهخدا ص 1712 شود. || واحد وزن و آن مقداری است که در يک‌ مشت متوسط جای گيرد... و 12 مشت تقريباً برابر است با يک من و نيم تبريز. (از فرهنگ‌ فارسی معين). - يک مشت؛ به مجاز، مقداری اندک. مقداری ناچيز و کم و قليل‌: از ايشان به رزم اندرون نيست باک‌ چه مردان بردع چه يک مشت خاک. فردوسی. ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه‌ خواهم که بنفشه چنم از باغ تو يک مشت. عسجدی. روزها بايد که تا يک مشت پشم از پشت ميش‌ زاهدی را خرقه گردد يا حماری را رسن. سنائی. گر بخواهم از کسی يک مشت سنگ‌ مر مرا گويد خمش کن مرگ و جنگ. مولوی. - || گاه در تداول به‌معنی کثير نيز آيد: يک مشت پول ريختم به کار تجارت يک‌ مشت اسباب خريدم. يک مشت رعيت را غارت کردند. (از يادداشت به خط مرحوم‌ دهخدا). || واحد طول، مقدار يک مشت متوسط که‌ با انگشتان (غير انگشتان شست) با يکديگر متصل ساخته... و آن يک ششم ذراع و مساوی چهار انگشت است. (فرهنگ فارسی‌ معين). || چنگ. انگشتان فراهم‌آمده. ميان کف‌ دست و انگشتان فراهم‌آمده آنگاه که چيزی‌ را به نيرو گيرند: يکی نيزه انداخت بر پشت اوی‌ نگونسار شد خنجر از مشت اوی. فردوسی. سپر بر سر و تيغ هندی به مشت‌ از آن نامداران دو بهره بکشت.فردوسی. درفش درفشان پس پشت او يکی کابلی تيغ در مشت او.فردوسی. آن کس که مشت خويش نديده‌ست پردرم‌ گر خدمتش کند ز گهر پر کند کنار. فرخی. فسونگر مار را نگرفته در مشت‌ گمان بردی که مارافسای را کشت.نظامی. - باد به مشت اندر آمدن؛ بی‌حاصل چيزی‌ آمدن. چيزی به چنگ نيامدن. چيزی به دست‌ نياوردن‌: دليران به دشمن نمودند پشت‌ از آن کار باد اندرآمد به مشت.فردوسی. - به مشت آوردن چيزی يا کسی؛ به دست‌ آوردن آن را. به چنگ آوردن او را. منقاد ساختن او را. در اختيار گرفتن او: همه يکسره پشت پشت آوريم‌ مگر نام رفته به مشت آوريم.فردوسی. وز آن پس چو کام دل آرد به مشت‌ بپيچد سر از شاه و گردد درشت. فردوسی. نياکان ما را يکايک بکشت‌ به بيداری آورد گيتی به مشت.فردوسی. - به مشت بودن؛ در دست بودن. به حاصل‌ بودن‌: به زندان چو دزدان مر او را بکشت‌ نبودش جز از رنج و نفرين به مشت. فردوسی. - به مشت داشتن چيزی يا کسی؛ حاصل و بهره داشتن از آن چيز. به دست آوردن چيزی‌ از عملی يا کسی و يا چيزی‌: بجز زرق چيزی ندارد به مشت‌ بس است اين که گويد منم زردهشت. دقيقی. بدانگه که خم گيردت يال و پشت‌ بجز باد چيزی ندارد به مشت.فردوسی. چنو سی‌وشش پادشا را بکشت‌ نگر تا چه دارد ز گيتی به مشت.فردوسی. - چيزی يا کسی در مشت بودن؛ در چنگ‌ او بودن. در اختيار او بودن. اسير و منقاد او بودن‌: چنان دان که اين گنج ما پشت توست‌ زمانه کنون پاک در مشت توست. فردوسی. نه چون اردشير اردوان را بکشت‌ به نيرو شد و تختش اندر به مشت. فردوسی. || قبضه‌: و قد قلم... به درازا سه مشت‌ بايد، دو مشت ميانه و يک مشت سر قلم. (نوروزنامه).|| بيخ گياهی هم هست‌ خوشبوی که تخم آن را تودری خوانند و به‌ عربی سعد گويند. (برهان) (انجمن آرا)۱(آنندراج) (جهانگيری). بيخ گياه خوشبو. (فرهنگ رشيدی). || مردم کم و قليل و گروه اندک. (برهان). گروه اندک و جمع قليل. (انجمن آرا) (جهانگيری). جمع قليل. جماعت اندک و چيز کم. (آنندراج). جماعت‌ اندک. (فرهنگ رشيدی). مردم کم و اندک و گروه اندک. (ناظم الاطباء). چيز کم و قليل از هر چيزی‌: هم از نزد مشتی‌۲ گنه‌کردگان‌ به انديشهٔ تيره‌دل بدگمان.فردوسی. پس مشتی‌۳ رند را سيم دادند که سنگ زنند و مرد [ حسنک ] خود مرده بود. (تاريخ بيهقی چ‌ اديب ص‌184). مشتی غوغا و مفسدان که‌ جمع آمده بودند مغرور، آل‌بويه را گفتند عامه‌ را خطری نباشد قصد بايد کرد. (تاريخ بيهقی‌ چ اديب ص‌38). رسولی با وی نامزد کردند با مشتی عشوه و پيغام. (تاريخ بيهقی). از بيت‌المال بر او چيزی بازگشت، اما مشتی‌ زوائد فراهم نهاده‌اند. (تاريخ بيهقی چ اديب‌ ص‌370). پشت اين مشت مقلد کی شدی خم از رکوع‌ گرنه در جنت اميد ميوهٔ طوباستی. ناصرخسرو (ديوان ص‌441). از اين مشتی رفيقان ريايی‌ بريدن بهتر است از آشنايی.ناصرخسرو. پس آدم مشتی گندم پراکنده کرد و گاو دربست و ميراند. (قصص الانبياء ص 23). چشم خردت باز کن از روی يقين‌ زير و زبر دو گاو مشتی خر بين. خيام (چ فروغی ص 107). از اين مشتی رياست‌جوی رعنا هيچ نگشايد مسلمانی ز سلمان جوی درد دين ز بودردا. سنائی (ديوان چ مدرس رضوی ص 65). دور مشتی جاهل ناشسته‌روی اندر گذشت‌ {P(1) -آن را مست هم گفته‌اند. و رجوع به مست‌شود. P} {P(2) -از: «مشت» +«ی»؛ يک مشت. يک مقدار کم. P}{P(3) -از: «مشت» +«ی»؛ يک مشت. يک مقدارکم. P}{$20930$}دور دور يوسف است آن پادشاه بنده‌وار. سنائی. در کارهای دنيا مشارکت مشتی دون عاجز. (کليله و دمنه). گويد از ديدن حق محرومند مشتی آب و گل روزی‌خوارش.خاقانی. گرچه دلت شکست ز مشتی شکسته‌نام‌ بر خويشتن شکسته‌دلی چون کنی درست. خاقانی (ديوان چ سجادی ص 831). کرده عيسی‌نامی از بالای کعبه خيبری‌ و اندر او مشتی يهودی‌رنگ فتان آمده. خاقانی. حسن يوسف را حسد بردند مشتی ناشناس‌ قول احمد را خطا گفتند جمعی ناسزا. خاقانی. من کز آن آب در کنم چو صدف‌ ارزم آخر به مشتی آب و علف.نظامی. مشتی ددگان فتاده از پس‌ نه يار کس او نه يار او کس.نظامی. بدان مشکوکه فرمودی رسيدم‌ در او مشتی ملامت‌ديده ديدم.نظامی. به شرطی که مشتی فرومايگان‌ ندزدند کالای همسايگان.نظامی. زآنکه اين مشتی دغل‌باز سيه‌گرتا نه دير همچو بيد پوده می‌ريزند در تحت‌التراب. عطار. تو نازک‌طبعی و طاقت نياری‌ گرانيهای مشتی دلق‌پوشان.حافظ. - مشتی آتشی؛ کنايه از ظالمان و ظلم‌کنندگان. (برهان). کنايه از ظالمان. (انجمن آرا) (آنندراج). مردمان ظالم و ستمگر. (ناظم الاطباء). - || کنايه از آتش‌پرستان. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - || کنايه از ديوان. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - مشتی خاک؛ کنايه از دنيا. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - || کنايه از گروهی اندک از مردمان و آدميان. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - مشتی زياد؛ کنايه از گروه مخالف و مردود و حقير و اندک. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - مشتی شرار؛ کنايه از ستاره‌های آسمان‌ است. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ستارگان. (فرهنگ رشيدی). - || کنايه از هفت کوکب که قمر و عطارد و زهره و شمس و مريخ و مشتری و زحل است. (برهان). هفت کوکب را نيز گويند. (آنندراج). هفت ستاره. (ناظم‌ الاطباء). - || کنايه از ستارگان منحوس. (آنندراج). - || کنايه از چندی شريران. (آنندراج). - مشتی غبار؛ کنايه از گروه مردمان. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - || کنايه از کرهٔ زمين. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
[ مُ شِ‌ت‌ت ] (ع ص) پراکنده‌کننده. (آنندراج). پراکنده‌کننده و جداکننده. (از ناظم‌ الاطباء)

کلمات هم‌قافیه با «مشت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید