معنی مشبع
7 بازدید
[ مُ بَ ] (ع ص) سيرکردهشده. (غياث) (آنندراج). سير و سيرکرده. (ناظم الاطباء). بسيار. فراوان. تقول: ساق فلان فی هذا المعنی فصلا مشبعاً؛ ضافياً مستوفی فيه. (از اقرب الموارد): و نيز آن معانی که پيغام داده شده باشد بايد که بشنود و جوابهای مشبع دهد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 84). و بيايد در تاريخ بعد از اين بابی سخت مشبع آنچه رفت و سالاری تاش. (تاريخ بيهقی ص 283). از اين نمط فصلی مشبع بر او دميد. (کليله و دمنه چ مينوی ص 155). و گفت من برای اظهار اين سر فصول مشبع انديشيده بودم. (کليله و دمنه چ مينوی ص 33). و علم خط اسراری که تا اين غايت کس اظهار آن نکرده است فصلی مشبع بگويم. (راحه الصدور راوندی ص 63). اين فصل اگرچه مشبع گفتی، اما مرا سيری نمیکند. (مرزباننامه ص 92). - اخضر مشبع؛ سبز سير. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). - بيانی مشبع؛ بيانی وافر و به شرح و مستوفی. - ثوب مشبع؛ جامهٔ سبزرنگ. (دهار). - رجل مشبعالعقل؛ مرد بسيارعقل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - فصل مشبع؛ تفصيل طولانی و مفصل. (ناظم الاطباء). || فتح و ضمه و کسره آنقدر پر خوانده شده که «الف» از فتحه و «واو» از ضمه و «يا» از کسره پيدا شده باشد. (آنندراج). و رجوع به مدخل بعد شود.[ مُ بِ ] (ع ص) فتحه و کسره و ضمه که پر خوانده شود، يعنی از فتحه «الف» و از کسره «يا» و از ضمه «واو» پيدا گردد. (از ناظم الاطباء). و رجوع به مدخل قبل معنی آخر شود. || جزوی که در آخر آن سبب است اگر الفی در آن افزايند آن را مشبع گويند. (المعجم). || سيرکننده و بسيار. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مشبع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر