معنی مشام
6 بازدید
[ مَ شامم ] (ع اِ) محل قوت شامه که در منتهای بينی و مقدم دماغ است در حقيقت اين {P(1) -رسمالخطی است از «مشاکله» عربی درفارسی، و در تداول به کسر «ک» تلفظ ميشود. P}{P(2) -ظلم در مصراع دوم بهمعنی جزا و پاداش عمل بد است که به مناسبت مجاورت با ظلم اول بدين لفظ تعبير شده. P}{$20922$}لفظ صيغهٔ جمع است که بهمعنی واحد استعمال يافته و در استعمال فارسی به تخفيف ميم دوم هم خوانده میشود. (از غياث). موضع قوت شامه و فارسيان به تخفيف استعمال نمايند و در حقيقت اين لفظ صيغهٔ جمع است که بهمعنی واحد استعمال يافته. «مشام» در اصل «مشامم» بود جمع «مشمم» که صيغهٔ اسم ظرف است از «شم» که مصدر است بهمعنی بوئيدن. پس در صيغهٔ واحد و جمع ميم را در ميم ادغام کرده «مشم» و «مشام» ساختند. (آنندراج). محل قوهٔ شامه و بينی. (از ناظم الاطباء): کرده به صدر کعبه در بهر مشام عرشيان خاک درت مثلثی دخمهٔ چرخ مجمری. خاقانی. همه حسن من يک به يک هست سلطان من از يک مشام گدا ميگريزم.خاقانی. از نسيم قدح مشام فلک چون دهد عطسه عنبر اندازد.خاقانی. فلک مشام کسی خوش کند به بوی مراد که خاک معرکه باشد عبير و عنبر او. ظهيرالدين فاريابی. و مردم را بواسطهٔ جمعيت بعضی از فرزندان سلطان اميد انتعاشی پديد میآمد و رايحهٔ ارتياشی به مشام میرسيد. (المعجم چ مدرس رضوی چ دانشگاه تهران ص 7). ليک آن را بشنود صاحبمشام بر خر سرگينپرست آن شد حرام.مولوی. نياسايد مشام از طبلهٔ عود بر آتش نه که چون عنبر ببويد.سعدی. سرم هنوز چنان مست بوی آن نفس است که بوی عنبر و گل ره نمیبرد به مشام. سعدی. صبحی که مشام جان عشاق خوشبوی کند اذا تنفس. سعدی (ديوان چ فروغی ص 361). در مجلس ما عطر مياميز که ما را هر لحظه ز گيسوی تو خوشبوی مشام است.حافظ. از صبا هر دم مشام جان ما خوش ميشود آریآری طيب انفاس هواداران خوش است. حافظ (ديوان چ قزوينی ص 31). بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم.حافظ. بوی گل است رابطه گل را به هر مشام نور مه است واسطه مه را به هر بصر. قاآنی.
کلمات همقافیه با «مشام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر