معنی مشاش
7 بازدید
[ مَ ] (اِ) انگبينه و آن عسلی باشد قوام داده که بر طبق ريزند و پهن کنند تا سرد شود و سخت گردد و در وقت خوردن دندانگير باشد. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). حلوای صابونی. مشخته. (صحاح الفرس). مشخته. (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 458). مشخته. انگبينه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). عسل باشد که نيک بپزند و بر طبق ريزند تا سخت شود آن را انگبينه نيز گويند. (مجمع الفرس سروری ج 3 ص 1327): تعويذی چند از لوزينهٔ شکری بر بازو بسته پارهٔ مشاش مربع در نگين انگشتری نهاده بودند. (ديوان بسحاق اطعمه ص152). بر مشاش عسل دم ز جام جم میزد به پيش آينه از رای تيره دم میزد. احمد اطعمه (از مجمعالفرس سروری ج3 ص1327).[ مُ ] (ع اِ) زمين نرم. (منتهی الارب) (آنندراج) (برهان) (از اقرب الموارد). || نفس. (منتهی الارب) (آنندراج) (برهان). نَفس. (اقرب الموارد) (از محيط المحيط). يقال: فلان طيب المشاش؛ ای کريمالنفس. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || سرشت و نژاد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). طبيعت و اصل. (از محيط المحيط) (از اقرب الموارد). || نَفَس. دم. (از ناظم الاطباء). || مرد چست سبک خوشطبع زيرک نيک خدمتکننده در سفر و حضر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جِ مشاشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (محيط المحيط) (اقرب الموارد). و رجوع به مشاشه شود.
کلمات همقافیه با «مشاش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر