معنی مشار
15 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) خانهٔ زنبور که از وی عسل گيرند. (ناظم الاطباء). خليه. (اقرب الموارد) (محيط المحيط).[ مَ ] (ع مص) انگبين چيدن از خانهٔ زنبور عسل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محيط المحيط). شور. (ناظم الاطباء). و رجوع به شور و شيار و مشاره شود.[ مُ ] (ع ص) اشارتکردهشده. (غياث) (آنندراج). اشارهکردهشده. (ناظم الاطباء) (از محيط المحيط). راهنمائیشده. (از اقرب الموارد): خدای مبدع هرچ آن ترا به وهم و به حس محاط و مدرک و معلوم و مبصر است و مشار. ناصرخسرو. پيشروم عقل بود تا به جهان کرد به حکمت چنين مشار مرا. ناصرخسرو. خيل سخن را رهی و بندهٔ من کرد آن که ز يزدان به علم و عدل مشار است. ناصرخسرو. - مشارٌاليه؛ ترجمهٔ اين لفظ اشارت کرده شده بسوی او، يعنی انگشتنما. (غياث) (آنندراج). اشارهشده. نشاندادهشده. (از ناظم الاطباء). مشهور و معروف و زبانزد و مورد اشارهٔ خاص و عام: بهر گناه مشاراليه خلق شدم از آن که وسوسهٔ ديو بد مشير مرا.سوزنی. در صناعت بینظير و در براعت عبارت مشاراليه. (ترجمهٔ تاريخ يمينی چ 1 تهران ص 283). - || کنايه از معتبر... و در خيابان و غيره نوشته که چون شخصی ذیعزت را مردم به يکديگر به اشاره نمايند، لهذا بهمعنی کسی که به جاه و جلال رسد و مردم بسوی او به انگشت اشاره کنند. (غياث) (آنندراج). صاحب عزت و خداوند جاه و جلال. (ناظم الاطباء). - || کنکاشکردهشده از او. (ناظم الاطباء). مورد مشورت. مورد اعتماد. که از او نظرخواهند: همچنين نظم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرب حضرت سلطان و مشاراليه و معتمد عليه گشت. (گلستان). به انواع علوم و فنون کمالات آراسته و مشاراليه و قاضی القضاه... (تاريخ غازانی ص 242). - || اشارهشده. نشاندادهشده. (از ناظم الاطباء): چه مولانا مشاراليه اداماللََّه قدرته در فنون آداب و... عديمالنظير و... است. (تاريخ قم ص 4). || ماذی مشار؛ شهد سپيد که در گرفتن آن اعانت کرده شود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عسل مشار؛ عسلی که در چيدن آن (گرفتن از کندو) کمک شده باشد. (از اقرب الموارد). || که مورد اطمينان است و طرف شور و مشورت قرار میگيرد. طرف مشاوره. رایزننده: چنانکه کرد همی اقتضا سياست ملک سها به جای قمر بود چندگاه مشار. ابوحنيفه (از تاريخ بيهقی چ اديب ص280). ترا بدانچه کنی رای پير و بخت جوان به حل و عقد ممالک مشير باد و مشار. مسعودسعد. تا عقل گه مشير بود گه مشار باد اقبال و دولت تو مشير و مشار ملک. مسعودسعد. فضل و دولت را مداری ملک و ملت را مشار دين و دولت را پناهی عز و حشمت را مشير. سنائی.
کلمات همقافیه با «مشار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر