معنی مسيک
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص، اِ) بخيل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). || خرد وافر. || غذا و شراب که بس باشد زندگانی را. || جائی که آب ايستد در وی. || نيکوئی: مافيه مسيک؛ در وی خيری نيست که بدان رجوع کنند به وی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ مِسْ سی ] (ع ص) بخيل. (اقرب الموارد). مرد زفت. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد زفت و بخيل. (ناظم الاطباء). شديدالبخل. کثيرالامساک. (يادداشت مرحوم دهخدا). مَسيک. و رجوع به مسيک شود. || بسيار آبگير. (آنندراج) (منتهی الارب): سقاء مسيک؛ خيک بسيار آبگير. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مسيک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يک» برای سرودن شعر