معنی مسيل
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) آبرو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ نظام). جای روان شدن آب. (غياث). جای رفتن آب. (از فرهنگ نظام). راهگذر آب هر جا که باشد. (مهذب الاسماء) (دهار). گذرگاه آب. آبکند. راهگذر آب به نشيب. راهگذر هين. رهگذر آب. (زمخشری). محل جريان سيل. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). هر جای سيلگير که سيلاب در آن بگذرد و عبور سيل از آن ممکن باشد. (ناظم الاطباء). معبر سيل. دره. درهای که سيل در آن رود. راهگذر سيل. سيلگاه. مسيله. بستر سيل. ج، مَسائل، مُسُل، أمسِله، مُسلان. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء): قرمطی چندان کشی کز خونشان تا چند سال چشمههای خون شود در باديه رنگ مسيل۴. فرخی. از تبش گشته غديرش همچو چشم اعمشان وز عطش گشته مسيلش چون گلوی اهرمن. منوچهری (ديوان ص76) سيل مرگ از فراز قصد تو کرد تيز برخيز از اين مهول مسيل.ناصرخسرو. چشمم مسيل بود ز اشکم شب دراز مردم در او نخفت و نخسبند در مسيل. مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «مسيل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يل» برای سرودن شعر