معنی مسيف
4 بازدید
[ مُ ] (ع ص) پدر فرزندمرده. (ناظم الاطباء). || مرد باشمشير. (منتهی الارب) (آنندراج). شمشيردار. (مهذب الاسماء). متقلد به سيف. (از اقرب الموارد). کسی که شمشير بسته باشد. || دلاور. (آنندراج). دلاور با شمشير. (منتهی الارب). شجاع. (اقرب الموارد). مرد دلير. (ناظم الاطباء).[ مُ سَیْ یَ ] (ع ص) درهم مسيف؛ درهم که کنارهٔ آن از نقش ساده باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسيف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يف» برای سرودن شعر