معنی مسيح
4 بازدید
[ مَ ] (اِخ) نام دجال بدان جهت که شوم و نافرجام است يا نيمهٔ روی آن ممسوح که چشم و ابرو ندارد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مِسّيح. (منتهی الارب). لقب دجال بدان جهت که دروغگوی است و يک چشم و يک ابرو ندارد. (آنندراج) (غياث). دجال. (دهار). رجوع به دجال شود.[ مَ ] (ع ص، اِ) مرد بسيارجماع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مردی کثيرالجماع. (دهار). || مرد ممسوح نيمروی که چشم و ابرو نداشته باشد. (ناظم الاطباء). آن که يک چشم و يک ابرو نداشته باشد. (آنندراج) (غياث) (دهار). نيمه روی ساده و ماليدهٔ ممسوح که چشم و حاجب ندارد. (منتهی الارب). || دروغگوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غياث). || ماليده به {P(1) -در ناظم الاطباء به معنی سخنچينی و شر و فتنهٔ در زمين آمده است. P}{P(2) -در غياث با تشديد ياء و بدون همزهٔ آخرآمده است. P}{P(3) -به کسر ياء مشدد هم توان خواند، کما اينکهدر تداول فارسیزبانان نيز چنين است. P}{P(4) -در منتهی الارب عملس قيد شده است. P}{P(5) -به کسر ياء مشدد نيز توان خواند، کما اينکهدر تداول فارسیزبانان چنين است. P}{P(6) -به کسر ياء مشدد نيز توان خواند، کما اينکهدر تداول فارسیزبانان نيز چنين است. P}{$20910$}روغن و مانند آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). روغن ماليدهشده. (فرهنگ نظام). چيزی ماليده. (دهار). || مرد بسيار سير و سفر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مِسّيح. بسيار پيمايشکنندهٔ زمين. (آنندراج) (غياث). آن که زمين را مساحت کند. (دهار). || رجل مسيحالقدمين؛ مردی که پايهای وی برابر باشد. (ناظم الاطباء). || پارهای از زر و نقرهٔ سوده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پارهٔ نقره و زر بیسکه که سکهاش فرسوده شده باشد. (آنندراج) (غياث). پارهای از نقرهٔ روشن. درم بینقش. (دهار). درم سائيدهٔ بینقش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سيم گداخته. (مهذب الاسماء). || دوست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غياث) (مهذب الاسماء). || دستار درشت و ستبر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). منديل درشت. (دهار). دستار درشت. (مهذب الاسماء). || خوی و عَرَق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خوی. (دهار). || ارش دست. (مهذب الاسماء). || متبرکآفريده. (منتهی الارب). تبرکآفريده. (ناظم الاطباء). || شومآفريده. (منتهیالارب) (ناظم الاطباء).[ مَ ] (اِخ) نام حضرت عيسی (ع) بدان جهت که متبرک آفريده شده. (ناظم الاطباء). لقب حضرت عيسی عليهالسلام، زيرا که آن حضرت دوست حق بودند و از باعث تجرد اکثر به سير و گشت میبودند. (آنندراج) (غياث). عيسی عليهالسلام. (دهار). لقب حضرت عيسی است که يکی از پيغمبران بنیاسرائيل است. موافق کتب عهد عتيق هر پادشاه يهود مسيح بود يعنی وقت نشستن بر تخت به دست پيغمبر کاهن بزرگ زمان خود روغنمالی ميشده و انبياء بنیاسرائيل پيشگوئی کرده بودند که مسيح (پادشاه) بزرگی از يهود خواهد برخاست که باعث نجات ايشان خواهد شد. ايشان حضرت عيسی را برای اين قبول نکردند که شاه نبود و به دست پيغمبر يا کاهنی روغنمالی نشده بود و فلسطين را هم از دست روميها آزاد نکرد، مقصود از پيشگوئی انبياء، پادشاه باطن و نجاتدهندهٔ روح مؤمنين بوده که صفت يک پيغمبر است و يهود شاه ظاهری فهميدند. (فرهنگ نظام). عيسی (ع) به مسيح ملقب گشته، زيرا که از برای خدمت و فدا معين قرار داده شده است. (قاموس کتاب مقدس). اين کلمه و کلمهٔ مسيحا در تورات به پادشاهان و پيغامبران و هر کس که رسالتی از غيب داشته اطلاق ميشده و در ميان عيسويان وقتی مسيح يا مسيحا گويند مراد عيسیبن مريم است. (يادداشت مرحوم دهخدا). مسيح۱کلمهای است مأخوذ از عبری «ماشياخ»۲بهمعنی منجی و نجاتدهنده و آمدنش به ملت يهود وعده داده شده است و به عقيدهٔ عيسويان همان حضرت عيسی (ع)۳ است. (از دائره المعارف کيه). مؤلفان اسلام در اصل کلمهٔ مسيح اختلاف بسيار دارند. فيروزآبادی (متوفی به سال 816 هـ .ق.) صاحب قاموس در اين موضوع 56 قول را در کتاب «بصائر ذویالتمييز فی لطايف الکتاب العزيز» نقل کرده گويد: در اشتقاق مسيح اختلاف است و بعضی آن را سريانی و اصلش را «مشيحا» دانستهاند و عرب آن را معرب کرده است. عيسی. روحاللََّه. کريسطوس. نور عذرا. مسيحا. رجوع به عيسی (ابن مريم) و مسيحا شود: کنون روم و قنوج ما را يکی است چو آواز کيش مسيح اندکی است.فردوسی. کی عجب گر با تو آيد چون مسيح اندر حديث گوسفند کشته از معلاق و مرغ از بابزن. کمال عزی. اين يکی گويا چرا شد نارسيده چون مسيح وآن دگر بی شوی چون مريم چرا برداشت بار. منوچهری. بکشم منت لک الويل بدان زاری که مسيحت بکند زنده به دشواری. منوچهری. چون دوشش جمع برآئيد چو ياران مسيح بر من اين ششدر ايام مگر بگشائيد. خاقانی. از اين و آن دوا مطلب چون مسيح هست زيرا اجل گياست عقاقير اين و آن.خاقانی. تا کی چو مسيح بر تو بينند از بیپدری نشان مادر.خاقانی. ای نظامی مسيح تو دم توست دانش تو درخت مريم توست.نظامی. - مسيحالدجال؛ مسيح دجال. مسيح کذاب. مراد دجال است. و رجوع به دجال شود. - مسيحبن مريم؛ مسيح مريم. مسيح فرزند مريم. مسيح. حضرت عيسی (ع). و رجوع به عيسی (ابن مريم) و مسيح شود. - مسيحپرست؛ مسيحی. پيرو حضرت عيسی (ع). که دين عيسوی دارد. رجوع به مسيحی شود: آمد آن رگزن مسيحپرست نيش الماسگون گرفته به دست. عسجدی. بود دستورش آن زمان بر دست دادگرپيشهٔ مسيحپرست.نظامی. - مسيح دجال؛ مسيح کذاب. دجال. و رجوع به دجال شود. - مسيحدم؛ مسيحادم. مسيحنفس. حياتبخش و محيی. و رجوع به مسيحادم و مسيحنفس شود: طبيب راهنشين درد عشق نشناسد برو بدست کن ای مردهدل مسيحدمی. حافظ. کجاست زندهدلی کاملی مسيحدمی که فيض صحبتش از دل برد غبار غمی.؟ - مسيح کذاب؛ دجال. (دهار). رجوع به دجال شود. - مسيح مريم؛ مسيح فرزند مريم. حضرت عيسی (ع). و رجوع به مسيح و عيسیبن مريم شود: احيای روان مردگان را بويت نفس مسيح مريم.سعدی. - مسيحنفس؛ مسيحانفس. مسيحادم. حکيم حاذق و مرد صاحبدل و مستجابالدعوه. (فرهنگ نظام). و رجوع به مسيحانفس و مسيحادم شود: هوا مسيحنفس گشت و باد نافهگشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد. حافظ. - مسيح يکشبه؛ خمر دوشاب. (غياث).[ مَ ] (اِخ) لقبی است که در تورات به کوروش پادشاه هخامنشی داده شده است. (از کتاب اشعيای نبی ج 1 ص 45 از يادداشت مرحوم دهخدا).[ مَ ] (اِخ) نام طبيب يا گياهشناسی که ابنالبيطار در مفرداتش از او نقل کند از جمله در کلمهٔ بنفسج.[ مَ ] (اِخ) مسيح کاشانی. رکنالدين مسعودبن نظامالدين علی. از شعرای دورهٔ صفوی است و اجدادش از شيراز به کاشان رفتهاند. اين شعر از اوست: گر فلک يک صبحدم با من گران باشد سرش شام بيرون ميروم چون آفتاب از کشورش. (از آتشکدهٔ آذر ص259) (رياضالعارفين).[ مَ یَ ] (ع اِ) ج، مَسايح. جای سياحت. (يادداشت مرحوم دهخدا).[ مِسْ سی ] (ع ص) مرد بسيار سير و سفر. (منتهی الارب). مَسيح. بسيار پيماينده و بسيار سفرکننده. (ناظم الاطباء). و رجوع به مسيح در همين معنی شود.[ مِسْ سی ] (اِخ) نام دجال. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غياث). رجوع به دجال و {P(1) .eiss++21++M - P} {P(2) .hcaihcsaM - P} {P(3) .tsirhC sus++21++J - P}&{$20911$}مَسيح شود.[ مُ سَیْ یَ ] (ع ص، اِ) گليم مخطط. || ملخ خجکدار. || راه فراخ که راههای کوچک در خود ظاهر و روشن داشته باشد. || گورخر بدان جهت که خط فاصل ميان پهلو و شکم دارد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مَ ] (اِخ) ابنالحکم. نام طبيبی است که ابنالبيطار در مفردات از او روايت آرد از جمله در کلمات «عرعر» و «شونيز» و «دياقود». (يادداشت مرحوم دهخدا). مسيحبن حکم به زمان عباسيان بود. او راست: کتاب «کناش». (از طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی از يادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مسيح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يح» برای سرودن شعر