معنی مسواک
4 بازدید
[ مِسْ ] (ع اِ) چوب دندانمال. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چوبی است از درخت اراک که بدان دندان را مالش دهند. (از اقرب الموارد). سواک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (دهار). خَمط. چوب درخت مسواک. چوب اراکه. درخت مسواک. اِسحَل. بشامه. دندانخاره. چوج. دندانمال. شذا. اراک. (يادداشت مرحوم دهخدا). ج، مَساويک. || ابزاری که بوسيلهٔ آن دندانها را پاک کنند، خواه از چوب باشد يا از موی و جز آن. (ناظم الاطباء). برس دندان. دندانشوی. دندانپاککن. دندانسای. دندانزدا. دندانشويه. غرواشه: يکی بديد به کوی اوفتاده مسواکش ربود تا بردش باز جای و باز کده يکی بگفت نه مسواک خواجه گنده شدهست که اين سگالهٔ گوه سگ است خشک شده. عمارهٔ مروزی. نه مسواک در روزه گفتی خطاست بنیآدم مرده خوردن رواست. سعدی (بوستان). چو بادبيزن و مسواک داشت حکم علم بشد سجادهٔ زردک به مرشدی اشهر. نظام قاری (ديوان البسه ص 16). پاک کن از غيبت مردم دهان خويش را ای که از مسواک هر دم ميکنی دندان سفيد. صائب. به آزادی دهان پاک قاسم کی سخن گويد ز چوب سرو بتراشی اگر مسواک قاسم را. ملا قاسم مشهدی (از آنندراج). - مسواک بر سر دستار زدن؛ نشانهٔ رعايت مستحبات کردن و تظاهر به زهد و تقوی: زاهد شده در پردهٔ پندار و دگر هيچ مسواک زده بر سر دستار و دگر هيچ. باقر کاشی (از آنندراج). - مسواک به دندان ماليدن؛ ماليدن چوب مسواک (چوب اراک) به دندانها. مسواک کردن. رجوع به مسواک کردن شود. - مسواک زدن؛ دندانها را با مسواک تميز کردن. ماليدن مسواک به دندان. مسواک کردن. - مسواک کردن؛ پاک کردن دندانها را با مسواک. (ناظم الاطباء). مسواک زدن. تَسَوُّک. استياک. (دهار).
کلمات همقافیه با «مسواک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر