معنی مسنداليه
5 بازدید
[ مُ نَ دُنْ اِ لَیْهْ ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) آنچه به آن اسناد دهند و بدان منسوب گردانند. (ناظم الاطباء). اسناد داده شدهٔ به او. || (اصطلاح منطق) در اصطلاح منطق، مقابل محمول، مقابل مسند و موضوع. محکومعليه. || (اصطلاح نحو) در اصطلاح نحويان، مبتدا. مقابل خبر. مثلاً در جملهٔ «العلم نور»، «علم» مسندٌاليه يا مبتدا است. در اصطلاح دستور زبان فارسی، مسنداليه کلمهای است که عمل يا صفتی را به وی نسبت دهند يا سلب کنند، مانند: «محمد نيامد» يا «سهراب رفت» يا «هوا گرم است» که به ترتيب در سه جملهٔ فوق محمد، سهراب و هوا مسندٌاليه ميباشد. (از دستور زبان فارسی پنج استاد ص 35). کسی يا چيزی است که فعل يا صفت يا حالتی را به ايجاب يا سلب بدان نسبت دهند، مثلاً در جملهٔ «هوا روشن است»، «هوا» مسندٌاليه است و «روشن» مسند و «است» رابطه. - مسنداليه مفعولی؛ ممکن است که يک کلمه در يک جمله چنان واقع شود که نسبت به يک قسمت از جمله مسندٌاليه و نسبت به قسمت ديگر مفعول باشد، به عبارت ديگر يک لفظ هم به حالت مفعول باشد و هم به حالت مسندٌاليه. اين گونه ترکيب از خواص جملهبندی زبان فارسی است و آن را مسندٌاليه مفعولی يا مبتدای مفعولی اصطلاح کردهاند، مانند: «آن را که خدای خوار کرد ارجمند نشود» کلمهٔ «آن را» نسبت به «ارجمند نشود» فاعل و مسندٌاليه و نسبت به «خوار کرد» مفعول صريح است. (همائی، مجلهٔ فرهنگستان سال 1 شمارهٔ 3 ص 44).
کلمات همقافیه با «مسنداليه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يه» برای سرودن شعر