معنی مسند

معنی مسند

5 بازدید
[ مُ نِ ] (ع ص) آنچه سبب تکيه دادن‌ ميشود. || کسی که ايراد ميکند و تقرير می‌نمايد گواهی ديگری را. (ناظم الاطباء).
[ مِ نَ ] (ع اِ) هر چيز که بر آن تکيه‌ کرده شود. (از منتهی الارب) (از اقرب‌ الموارد) (ناظم الاطباء). || بالش بزرگ. (دهار).
[ مُ نَ ] (ع ص، اِ) روزگار. (منتهی‌ الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (مهذب‌ الاسماء) (دهار). دهر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زمانه. (آنندراج). || اسنادشده. (از منتهی الارب). اسنادداده. || (اصطلاح حديث) در اصطلاح محدثين، حديثی که آن را به گويندهٔ وی برداشته باشند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). حديثی که آن را به گويندهٔ وی اسناد دهند. (ناظم الاطباء). المسند من الحديث ماأسند الی قائله، أی اتصل اسناده حتی إلی النبی‌ (ص)، و المرسل و المنقطع ما لم‌يتصل. (تاج‌ العروس). || (اصطلاح درايه) در اصطلاح‌ درايه، مقابل مرسل است و عبارت از حديثی‌ است که تمامی رواه آن تا معصوم ذکر شده‌ باشد. حديثی است که تمامی رواه آن تا معصوم در هر طبقه مذکور و نام برده شده‌ باشد و يکی از ايشان متروک‌الاسم نباشد، چه‌ در اول سند باشد چه در آخر چه در وسط. حديثی است که تمام روات آن بدون انقطاع تا صحابی ذکر شده و صحابی از رسول‌اللََّه (ص) اخذ کرده باشد. (از کشاف اصطلاحات‌ الفنون). آن است که سند او متصل باشد از راوی تا انتها. و بعضی ديگر گويند آن است که‌ مرفوع شود تا نبی (ص). (نفائس الفنون). - حديث مسند؛ حديثی است که متصل و بی‌انقطاع، واسطهٔ يکی از ديگری تا پيغمبر (ص) روايت کرده‌اند. (يادداشت مرحوم‌ دهخدا). حديثی که اسناد آن را به گوينده‌ داده‌اند، يعنی اسناد تا به او متصل است، مقابل‌ مرسل و منقطع. (يادداشت مرحوم دهخدا). حديث مسند خلاف مرسل است و آن حديثی‌ است که اسناد او به رسول‌اللََّه (ص) متصل‌ است و آن سه قسم است: متواتر، مشهور و آحاد. (از تعريفات جرجانی ص 143): چون نسيم از سر زبان دارد فقه و تفسير و مسند و اخبار.فرخی. مؤدب شوم يا فقيه محدث‌ کاحاديث مسند کنم استماعی.خاقانی. || نام برخی کتب در حديث، مانند مسند احمدبن حنبل. (يادداشت مرحوم دهخدا). {P(1) .es++24++nnopol++21++P - P}{P(2).ein++21++sseM - P} {P(3) .em++19++htI - P}{P(4) .sadnonimap++60++ - P}{P(5).sebhT - P} {P(6) -ن‌ل: تا من فسن. P}{P(7) -در منتهی الارب با «ج» آخر يعنی «مسنبج»آمده که ظاهراً اشتباه کاتب است. P}{$20902$}کتابی که مرتب بر اسماء صحابه باشد، مقابل‌ مصنف که مرتب است بر ابواب فقه. || آنچه‌ سبب تکيه دادن ميشود. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چيزی که به آن تکيه داده‌ باشند چيزی را و چيزی که پشت به آن داده‌ شود. || کسی که به آن پناه برده شود. (آنندراج): مبدع است و تابع استاد نی‌ مُسند جمله ورا اسناد نی.مولوی. قوتی و راحتی و مسندی‌ در ميان جان فتادش زآن نَدی.مولوی. || پسرخوانده. (منتهی الارب) (از اقرب‌ الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). سنيد. دعیّ. (يادداشت مرحوم دهخدا). || حرام‌زاده. ظاهراً کلمهٔ «سند» را به اشتباه‌ مسند خوانده‌اند. || (اصطلاح نحو) در اصطلاح نحويان، خبر را گويند. فعل نيز مسند ميشود، چنانکه در «ضرب زيد» ضرب مسند است و زيد مسنداليه. (آنندراج). يکی از ارکان اصلی جمله است و آن کلمه‌ای است که‌ مفهوم آن را به مسنداليه نسبت داده باشند. مثلاً در جملهٔ «هوا روشن است» «روشن» مسند است. خبر (مقابل مبتدا). مقابل‌ مسنداليه. (يادداشت مرحوم دهخدا). مسندٌبه. (از اصول النحو شهابی ص‌54). و رجوع به‌ مسندبه شود. || (اصطلاح منطق) در اصطلاح منطق، منسوب محمول، مقابل‌ مسنداليه. || حروف مسند يا آلفابيطوس: ا ب ت ث ج ح خ د ذ ر ز س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک ل م ن و هـ ی. (الفهرست ابن‌النديم‌ ص 55 از يادداشت مرحوم دهخدا). || خطی است مر حِمْيَر را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خطی است که بوسيلهٔ بنوحمير استعمال شده است و مخالف خط ما است: «رأيت مکتوباً بالمسند» که منظور خط حميری است. (از اقرب الموارد). خط کتيبه‌های مَعينی و سبائی و حميری. (يادداشت مرحوم دهخدا). خط حميری است‌ و آن غير خط عرب است، به روزگاری که‌ حميريان سلطنت و ملک داشته‌اند بدان‌ مينوشته‌اند. (يادداشت مرحوم دهخدا). - خط مسند؛ خط حميری. (يادداشت‌ مرحوم دهخدا). || بالش بزرگ. مُسنده. || سدره. (مهذب‌ الاسماء).
[ مَ نَ ] (ع اِ) جائی که بر آن می‌نشينند و بر آن تکيه ميکنند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). بالش بزرگ. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (مهذب الاسماء). پشتی. (ناظم الاطباء). تکيه‌بالش. تکيه‌گاه. (ناظم الاطباء) (آنندراج). تکيه‌جای. (يادداشت مرحوم دهخدا): نهاليش در زير ديبای زرد پس پشت او مسندی لاجورد.فردوسی. مسندت من بودم از من تافتی‌ بر سر منبر تو مسند ساختی.مولوی. || تخت سلطنت. گاه. (صحاح الفرس). اريکه. کرسی. تخت. (يادداشت مرحوم‌ دهخدا). زيرگاه. تخت پادشاهی. (ناظم‌ الاطباء): ای از رخ تو يافته زيبائی اورنگ‌ افروخته از طلعت تو مسند و اورنگ. شهيدبلخی. گر به هنر زيبد و به گوهر بالش‌ او را زيبد چهار بالش و مسند.منوچهری. برکشد هوش مرد را از چاه‌ گاه بخشدش مسند و اورنگ.ناصرخسرو. روی مشرق را بيارايد به بوقلمون سحر تا بدان ماند که گوئی مسند داراستی. ناصرخسرو. اين مسند جز از بهر آرايش به مآثر و معانی او ننهاده‌اند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی). در مسند ملک و مستقر عز خويش ممکن بنشست. (ترجمهٔ تاريخ يمينی). ابوالعباس هنوز در منصب وزارت و مسند حکم مقيم بود. (ترجمهٔ تاريخ يمينی). آفرين بر چنين پسر که بحق‌ زيور مسند پدر باشد.مسعودسعد. ملجأ سروران سرای تو باد مسند سروری مکان تو باد.مسعودسعد. بادا به جهان مسند و گاه از تو مزين‌ تا زينت شاهان به جهان مسند و گاه است. سوزنی. محتمل مرقد تو فرقدين‌ متصل مسند تو شعريان.خاقانی. عطسهٔ توست آفتاب دير زی از ظل حق‌ مسند توست آسمان تکيه زن ای محترم. خاقانی. مسند پادشاهی به نفاذ اوامر و نواهی اين‌ شهريار دين‌دار آرايش گرفته. (المعجم چ‌ دانشگاه ص‌11). اين بگفت و بر مسند قضا بازآمد. (گلستان سعدی). - صاحب‌مسند؛ دستور. صاحب مقام و مرتبه. - مسند آسودگان؛ قبر. گور. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (برهان). - || عالَم. دنيا. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از برهان). ملک جهان. - مسند حکومت؛ جائی که حاکم بر آن‌ تکيه‌کرده می‌نشيند. (ناظم الاطباء). - مسند سلطان؛ تخت پادشاهی. (ناظم‌ الاطباء). مسند حکومت. - مسند عزت؛ سرافرازی و جلال. (ناظم‌ الاطباء): بر تخت شهنشاهی و بر مسند عزت‌ الياس‌بقا باش که فردوس‌لقائی.خاقانی. - مسند وزارت؛ مقام وزارت. پايگاه‌ وزارت. || مقام. پايگاه. پايگه. مرتبه‌: مؤيد نمی‌ماند اين ملک گيتی‌ نشايد بر او تکيه بر هيچ مسند.سعدی. || دستگاه و قدرت‌: يکی فرش گسترده شد در جهان‌ که هرگز نشانش نگردد نهان‌ کجا فرش را مسند و مرقد است‌ نشستنگه فضل‌بِن احمد است. فردوسی (شاهنامه چ دبيرسياقی ج 3 ص‌ 1113) || فرشی که در بالای اطاق می‌اندازند. (ناظم الاطباء). فرشی گرانبها که بالای اطاق‌ می‌افکندند و شاهان و بزرگان بر آن جلوس‌ ميکردند: مجلس به باغ بايد بردن که باغ را مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود. منوچهری.
[ مَ نَ ] (ص) حرامزاده. (ناظم الاطباء) (شعوری)۱. || تنبل و هيچکاره. || دروغگوی. لاف‌گوی. گزافه‌گوی. || بدذات و بدکردار. (از ناظم الاطباء).
[ مُ سَ‌نْ نَ ] (ع ص) پوشانيده‌شده از چادر و لباس «سَنَد». (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بر يکديگر نهاده. (يادداشت مرحوم دهخدا). || بر ديوار فروکرده. (يادداشت مرحوم دهخدا). || برافراشته‌شده. (يادداشت مرحوم‌ دهخدا). || منظم‌: وآن هنر بی‌عدد که هست بدو در هست چنان گوهری که هست مسند. منوچهری (ديوان ص‌425).

کلمات هم‌قافیه با «مسند»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ند» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید