معنی مسلوک
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نعت مفعولی از سلک. پاسپرده کرده شده و رفته شده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رفتن کرده شده. (آنندراج) (غياث). پاسپرده. پیسپرده. (يادداشت مرحوم دهخدا). سلوکشده. راهرفته: رسمی قديم است و عهدی بعيد تا اين رسم، معهود و مسلوک است که مؤلف طرفی از ثناء مخدوم... اظهار کند. (چهارمقاله). - طريق مسلوک؛ طريق معهود. راه معمول. راه معمور. - غيرمسلوک؛ پینسپرده. طريق غيرمسلوک. راهی که در آن آمد و شد نکنند. طريق نامعمول و نامسلوک. - مسلوک داشتن؛ عمل کردن. انجام دادن. مسلوک گشتن: در زمان نکبت طريقهٔ معاونت و وظيفهٔ همراهی و مظاهرت مسلوک دارند. (انوار سهيلی). و رجوع به ترکيب مسلوک گشتن شود. - مسلوک شدن؛ عمل شدن. انجام شدن. مسلوک گشتن. مسلوک گرديدن: کيفيت اين حال در تواريخ ثبت است اينجا طريق ايجاز مسلوک ميشود. (جهانگشای جوينی). و رجوع به ترکيبهای مسلوک گشتن و مسلوک گرديدن شود. - مسلوک گرديدن؛ مسلوک گشتن. و رجوع به ترکيب مسلوک گشتن شود. - مسلوک گشتن؛ مسلوک و معمور شدن. مسلوک گرديدن: به حسن حراست و سياست او مسلوک و مأمون گشته. (المعجم چ مدرس رضوی چ 1 ص 9). و رجوع به ترکيبهای مسلوک داشتن و مسلوک گرديدن شود. - نامسلوک؛ پینسپرده. غيرمعمور و متروک: مناهج عدل که نامسلوک مانده بود... مسلوک و معين شد. (سندبادنامه ص10). || درجشده. || درکشيدهشده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مسلوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر