معنی مسلول
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) شمشير برکشيده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برکشيدهشده و برآوردهشده. (آنندراج) (غياث). آهيخته. کشيده. برآهيخته. آخته. آهخته. برکشيده (تيغ و جز آن). برهنه. عريان. مُشهَّر. هر چيزی کشيده شده. (دهار): شمشير رعايت جمهور و حمايت ثغَور از نيام عزيمت و شهامت او مسلول گردد. (جهانگشای جوينی). و از جانبين کمان و تير معزول شد و کارد و شمشير مسلول. (جهانگشای جوينی). نه زور بازوی سعدی که دست و پنجهٔ۲ شير سپر بيفکند از تيغ غمزهٔ مسلول.سعدی. - سيف مسلول؛ شمشير برهنه که برکشيدهشده باشد از نيام. (آنندراج) (غياث). - || دل بشده. (مهذب الاسماء). دل شده. (دهار). - مسلولالعقل؛ خرد بشده. (يادداشت مرحوم دهخدا). || خايه بشده. (مهذب الاسماء). خايه بيرونکشيده. (دهار). خايه پوستکشيده. (مهذب الاسماء). اخته. خَصی. خواجه. خصیشده: و خصيانهم منهم مسلولون. (اخبار الصين و الهند ص17). فان عندی خادمين مسلولين روميين. (الوزراء جهشياری ص247). || مرد بيمار سل۳. (منتهی الارب). مرد مبتلای به سل. (از اقرب الموارد). کسی که او را مرض سل باشد. (آنندراج) (غياث). گرفتار بيماری سل. (ناظم الاطباء). سلگرفته. (دهار). دقرسيده. (مهذب الاسماء). سلدار. آن که بيماری سل دارد. جگرتفته. بحير. مصدور. مسحوف. مهلوس. - مسلول شدن؛ گرفتار مرض سل شدن. ابتلاء به بيماری سل. ابحار. - مسلول کردن؛ دچار بيماری سل کردن. کسی را به بيماری سل مبتلی کردن.
کلمات همقافیه با «مسلول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر