معنی مسلوق
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) جوشيده. (ناظم الاطباء). لحم مسلوق، گوشت يخنی. (بحر الجواهر). پخته. بهآبپخته. آبپز. (يادداشت مرحوم دهخدا). || برشتهکرده. بريانکرده. (يادداشت مرحوم دهخدا). || البيض المسلوق؛ خايهٔ جوشيده. (مهذب الاسماء). تخم آبپز. نيمپز. نيمبندکرده (خايه). کوازه کرده (خايه). (يادداشت مرحوم دهخدا).[ مَ ] (اِخ) نام جايی مربوط به روزی از ايام معروفهٔ عرب. (سمعانی): يوم مسلوق؛ روزی است از روزهای عربان. (منتهی الارب). نام يکی از ايام و جنگهای عرب. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسلوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر