معنی مسلع
5 بازدید
[ مِ لَ ] (ع ص، اِ) دليل و راهنما. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ مُ لِ ] (ع ص) دارای سلعه. (اقرب الموارد). کسی که او را سلعه و شکستگی سر عارض شده باشد. رجوع به سلعه شود.[ مُ سَلْ لَ ] (ع ص) سَلَعبسته. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد): بقر مسلع؛ گاوی که در قحطسال بر دم آن شاخههای درختان سلع و عُشَر را میبستند و آن گاو را به جای مرتفعی میراندند و سپس بر شاخههای سلع و عشر آتش ميزدند تا باران آيد و اين کار معمول تازيان در ايام جاهليت بود. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || قوی و کشنده: سم مسلع؛ سم قوی و کاری. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسلع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لع» برای سرودن شعر