معنی مسقط
6 بازدید
[ مَ قَ ] (ع مص) افتادن و سقوط کردن بر زمين. (از اقرب الموارد). بيوفتادن. (تاج المصادر بيهقی). بيفتادن. (دهار): از وقت لمعهٔ فلق تا وقت مسقط شفق با طلايع مرگ به بازی درآمدند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص 394). || بيفتادن از چشم کسی و حقير شدن نزد او. (از اقرب الموارد). سقوط و رجوع به سقوط شود. || (اِ) وقت افتادن بچه از شکم. (دهار). || جای افتادن. (منتهی الارب). موضع سقوط، و بر اين وزن کماستعمال است. || آنجا که شخص متولد شده باشد: هو يحن الی مسقطه. (از اقرب الموارد). آن موضع که بچه به زمين آيد. (دهار). آنجا که بچه به زمين آيد. مولد. ج، مساقط. و رجوع به مسقطالرأس شود. || بال مرغ. (منتهی الارب)۱. جناح طائر. (اقرب الموارد).[ مَ قَ ] (اِخ) روستايی است به ساحل دريای خزر. (منتهی الارب). رستاقی است در ساحل بحر خزر در نزديکی بابالابواب که اهالی آن طايفهای هستند از مسلمانان با قوت و شوکت، و در بين دربند و لگزستان واقع شده است. (از معجم البلدان).[ مَ قَ ] (اِخ) شهری است با نعمت بسيار به ناحيت سرير و از وی بردهٔ بسيار افتد به مسلمانی. (حدود العالم). شهری است به ساحل دريای عمان. (منتهی الارب). شهری است از نواحی عمان در آخر حدود آن در سمت ديگر يمن و در ساحل دريا. (از معجم البلدان). دارالملک عمان و اعظم بلاد آن مکان است. در ميان کوهستان اتفاق افتاده سه جانبش گرفته و سمت شماليش گشاده در کنار بحر است و آبش از چاه. و آن معرب مسکت است. (از انجمن آرا و آنندراج ذيل مسکت). پايتخت سلطنتنشين عمان است با 7هزار تن سکنه و آن بندری است بر خليج عمان. صادرات آن مرواريد و عاج و پوست است و بيشتر روابط بازرگانی آن با بمبئی و شهرهای خليج فارس میباشد. و رجوع به عمان شود.[ مَ قِ ] (ع اِ) جای افتادن. مَسقَط. (منتهی الارب). موضع سقوط. (از اقرب الموارد). - مسقط حجر؛ (اصطلاح هندسه) در اصطلاح هندسی، موقع عمودی است که از قسمت بالای شکلی بر قاعدهٔ آن خارج شود، و ممکن است مجازاً بر ارتفاع نيز اطلاق گردد، چه ارتفاع در واقع در موقعيت همين عمود قرار گرفته است، زيرا به تجربه ثابت شده است که اثقال بر سمت خطی که عمود بر سطح افق است، به مرکز عالم مايل هستند، و آن نيز عمود بر سطح موازی افق است، پس هرگاه از رأس آن ارتفاع، قطعه سنگی رها کنند موضع سقوط آن سنگ بر آن سطح، موقع همان عمود است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به التفهيم ص 10 شود.[ مُ قِ ] (ع ص) نعت فاعلی از اسقاط. رجوع به اسقاط شود. ساقطکننده. اندازنده. (از اقرب الموارد). - داروی مسقط جنين؛ دارو که سبب افکندن بار شود. - مسقطالاجنه؛ بچهافکن. (يادداشت مرحوم دهخدا). || زن که بچهٔ ناتمام افکنده باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سقطکننده.
کلمات همقافیه با «مسقط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قط» برای سرودن شعر