معنی مسفوح
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نعت مفعولی از سفح. رجوع به سفح شود. || ريخته. (منتهی الارب). مُنصبّ. (اقرب الموارد). ريختهشده: {/Bإِلاََّ أَنْ يَکُونَ مَيْتَهً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً... 12-186:145/}(قرآن 6/145). اشک ديدهٔ انام مسفوح و چشم شخص اسلام مقروح و مجروح. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص 444). || چيز فراخ. (منتهی الارب). واسع. (اقرب الموارد). || درشت. (منتهی الارب). غليظ. (اقرب الموارد). || شتر بر زمين گسترده و دراز کشيده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مسفوحالعنق؛ دراز و درشت گردن. || جمل مسفوح الضلوع؛ شتر که دندههای او سخت نباشد. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسفوح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر