معنی مسعود
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص) ضد شقی. نیکبخت شده و نیکبخت (و آن از فعل سُعِد و نیز أسعد می تواند باشد). ج، مَساعید. (از اقرب الموارد). میمون و مبارک. (آنندراج). نیک بخت. (دهار). سعادتمند. خجسته. فیروز. فرخنده. نیک اختر. نکواختر. سعید. خوشبخت. خوش اقبال. بختور. مجدود. سعد. فرخ. فرخنده. نیک. خوش. همایون : جهان روشن از تاج محمود باد همه روزگارانْشْ مسعود باد.فردوسی. طالع مسعود پیش بخت تو طالع شود طایر میمون فراز تخت تو طایر شود. منوچهری. رایت منصور او را فتح باشد پیشرو طالع مسعود او را بخت باشد پیشکار. منوچهری. گفتم زندگانی خداوند دراز باد، روزی مسعود است حاجتی دیگر دارم. (تاریخ بیهقی). نه کس را بود بخت مسعود او نه فرزند چون میر محمود او.اسدی. شاه مسعود کاختر مسعود در مرادش درست پیمان باد.مسعودسعد. آنگاه مثال داد تا روزی مسعود و طالعی میمون برای حرکت او تعیین کردند. (کلیله و دمنه). زآن نام فر بدین سر مسعود برنهد زان نام اخ بدان دل دروا برافکند.خاقانی. مگر کاین آتشت بی دود گردد وبال اخترت مسعود گردد.نظامی. چون فلکت طالع مسعود داد عاقبت کار تو محمود باد.نظامی. زگال از دود خصمش عود گردد که مریخ از ذنب مسعود گردد.نظامی. هرکه آخِر بین تر او مسعودتر هرکه آخُربین تر او مطرودتر.مولوی. هرکه پایان بین تر او مسعودتر جدتر آن کارد که افزون برد بر. مولوی. بخت در اول فطرت چو نباشد مسعود مقبل آن است که در خاک لحد شد مودود. سعدی. - مسعودالجَد؛ خوشبخت. نیکبخت : با جمالی باهر و عرضی طاهر مسعودالجد و محمودالحظ. (سندبادنامه ص ۲۵۰). هرکه مرزوق الحظ و مسعودالجد باشد فر یزدانی و سعود آسمانی بدو ناظر و نازل گردد. (سندبادنامه ص ۳۳۷).[ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم غزنوی. رجوع به مسعود غزنوی شود.[ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن حسین بن جعفر الفراهی، مکنی به ابونصر. از مردم فراه. صاحب نصاب الصبیان و معاصر امام شرف الدین محمدبن محمد الفراهی است. بعضی نام او را محمود گفته اند. به سال ۶۱۷ هـ .ق. جامع صغیر شیبانی را به نظم کرده است. (از کشف الظنون چ لایپزیک ج ۲ ص ۵۵۹ و لباب الالباب ج ۱). مؤلف جهان آرا، مسعود صاحب نصاب را با معاصر او امام شرف الدین محمدبن محمد الفراهی خلط کرده است. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن ابی علی بن مسعودبن علی بن موسی سلماسی، مکنی به ابوالفتح. فقیه و ادیب و شاعر قرن هفتم هجری و منسوب به سلماس از شهرهای آذربایجان. وی به سال ۶۲۹ هـ .ق. درگذشته است. او راست: شرح المقامات، شرح الجمل در نحو. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۱۰).[ مَ ] (اِخ) ابن اوس بن اصرم. رجوع به ابومحمد (مسعود...) شود.[ مَ ] (اِخ) ابن حارثهٔ شیبانی. از شجاعان عرب در عصر جاهلی و در صدر اسلام. او در ایام خلیفهٔ اول ساکن حیره در عراق گشت سپس به بابل منتقل شد و به سال ۱۳ هـ .ق. در واقعهٔ بویب (نزدیکی کوفه) به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۱۰).[ مَ ] (اِخ) ابن حسن قراخان، ملقب به رکن الدین و مشهور به قلج طمغاج خان، از ملوک افراسیابیه یا خانیه، ممدوح سوزنی شاعر. وی ظاهراً تا حدود سال ۵۶۲ یا ۵۶۹ هـ .ق. زنده بوده است : مر او را به شاهی و شهزادگی به افراسیاب ملک انتساب شهنشاه مسعودبن الحسن سعادات ایام را فتح باب چوطمغاج خان جد و جد پدر ز طمغاج خانی بسوده رکاب.سوزنی. شه مظفر مسعودبن حسن که وراست به پادشاهی روی زمین سزا دیدن ز ناسزایان تخت نیاگرفت به تیغ نبیره را چه به از مسند نیادیدن... سوزنی (دیوان ص ۲۹۴). رجوع به تاریخ بیهقی چ سعید نفیسی ج ۳ ص ۱۳۲۳ شود.[ مَ ] (اِخ) ابن سعد سلمان. شاعر قرن پنجم و ششم هجری. رجوع به مسعودسعد شود.[ مَ ] (اِخ) ابن سعد شالی کوب، ملقب به حمیدالدین. رجوع به حمیدالدین (مسعود...) و شالی کوب شود.[ مَ ] (اِخ) ابن عزالدین حسین، ملقب به فخرالدین و ملک الجبال. اولین پادشاه از ملوک غوریهٔ بامیان. او برادر سلطان علاءالدین غوری و عم سلطان غیاث الدین و هم عم معزالدین (شهاب الدین) غوری است و پدر حسام الدین علی، و وقتی لشکر به جنگ دو برادرزادهٔ خود غیاث الدین و معزالدین سوق داده است. وفات و مدت سلطنت او معلوم نیست و فقط محقق است که در اواخر نیمهٔ اول و اوایل نیمهٔ دوم مائهٔ ششم حیات داشته است. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن عباس صوانی بیهقی، مکنی به ابوالمحاسن و ملقب به فخرالزمان. ادیب و مفسر و شاعر قرن ششم هجری و متوفی به سال ۵۴۴ هـ .ق. او راست: تفسیر القرآن. شرح الحماسة. صیقل الالباب، در اصول. التذکرة، در چهار جلد. التنقیح، در اصول فقه. نفثة المصدور. التوابع و اللوامع، در اصول. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۱۳ و از کشف الظنون).[ مَ ] (اِخ) ابن علی هروی، ملقب به نظام الملک و شمس الدین. وزیر سلطان تکش خوارزمشاه. رجوع به نظام الملک (مسعود..) شود.[ مَ ] (اِخ) ابن عمربن عبداللََّه تفتازانی. رجوع به تفتازانی و الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۱۳ شود.[ مَ ] (اِخ) ابن فضل اللََّه. از امرای سربداری. رجوع به مسعود سربداری شود.[ مَ ] (اِخ) ابن قلج ارسلان. رجوع به مسعود سلجوقی شود.[ مَ ] (اِخ) ابن کیقباد ثالث. از سلجوقیان روم. رجوع به غیاث الدین (مسعود...) شود.[ مَ ] (اِخ) ابن کیکاوس بن کیخسرو. از سلاجقهٔ روم. رجوع به غیاث الدین (مسعود...) شود.[ مَ ] (اِخ) ابن محمد (یا ابراهیم بن محمد)بن سهل کرمانی، مکنی به ابومحمد و ملقب به قوام الدین. ادیب و فقیه حنفی قرن هفتم و هشتم هجری. وی به سال ۶۶۴ هـ .ق. متولد شد و نخست در دمشق و سپس در قاهره سکونت اختیار کرد و آنگاه به دمشق بازگشت و به سال ۷۴۸ هـ .ق. درگذشت. او راست: شرح الکنز و حاشیه بر مغنی خبازی، در اصول فقه. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۱۵).[ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مسعود نیشابوری، مکنی به ابوالمعالی و ملقب به قطب الدین. فقیه قرن ششم هجری، متولد ۵۰۵ هـ .ق. و متوفی به سال ۵۷۸ هـ .ق. رجوع به ابوالمعالی (قطب الدین...) و الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۱۵ شود.[ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ملکشاه سلجوقی. رجوع به مسعود سلجوقی شود.[ مَ ] (اِخ) ابن محمد امامزاده، ملقب به رکن الدین. استاد محمد عوفی صاحب جوامع الحکایات. رجوع به رکن الدین (مسعود...) شود.[ مَ ] (اِخ) ابن محمد بخاری، مکنی به ابوالیمن و متوفی به سال ۴۶۱ هـ .ق. او راست: مختصر تاریخ بغداد. (از کشف الظنون).[ مَ ] (اِخ) ابن محمودبن سبکتکین غزنوی. رجوع به مسعود غزنوی (ابن محمود) شود: شاهنشه زمانه ملک زاده بوسعید مسعود باسعادت و سلطان راستین.فرخی.[ مَ ] (اِخ) ابن معزالدین محمود. از سلسلهٔ آق سنقر (دسته ای از اتابکان الجزیره). وی از ۶۴۸ تا ۶۹۹ هـ .ق. حکومت کرده است.[ مَ ] (اِخ) ابن مودود (قطب الدین) بن عمادالدین زنگی بن آق سنقر، مکنی به ابوالفتح و ابوالمظفر و ملقب به عزالدین. صاحب موصل و سنجار در عهد صلاح الدین ایوبی. تولد و پرورش او در موصل بود. و رجوع به عزالدین و الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۱۶ و تاریخ گزیده ص ۴۰۲ و ۵۰۴ شود.[ مَ ] (اِخ) ابن ناصربن ابی زید عبداللََّه بن احمد سجزی، مکنی به ابوسعید. محدث و از اهالی سیستان بود و به سال ۴۷۷ هـ .ق. در نیشابور درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۱۷).[ مَ ] (اِخ) ابن وهسودان، مکنی به ابومنصور و ملقب به ناصرالدین. از امرای وهسودانیان یا روادیان، ممدوح قطران. رجوع به روادیان شود.[ مَ ] (اِخ) (الملک الـ ...) شهرت ابوالقاسم بن اسماعیل بن احمدبن اسماعیل. از ملوک بنی رسول در یمن. وی به سال ۸۳۳ هـ .ق. متولد شد و در سن سیزده سالگی در زبید به ولایت منصوب گشت و به سال ۸۵۸ هـ .ق. خلع گشت و پس از سال ۸۹۹ هـ .ق. درگذشت. وی آخرین تن از رسولیان است که حکومتی ظاهری بر یمن و عدن داشتند. (از الاعلام زرکلی ج ۶ ص ۶ از بلوغ المرام و الضوء اللامع).[ مَ ] (اِخ) (الملک الـ ...) شهرت حسن بن یوسف بن عمر رسولی. از ملوک یمن در قرن هشتم هجری. رجوع به حسن رسولی شود.[ مَ ] (اِخ) (الملک الـ ...) شهرت یوسف بن محمدبن ایوب، مکنی به ابوالمظفر و ملقب به صلاح الدین. از ملوک بنی ایوب در یمن است. و به سال ۵۹۷ هـ .ق. متولد شد و به سال ۶۱۲ بر زبید و تهامه و تعز و صنعاء دست یافت، سپس با امیر مکه شریف حسن بن قتادهٔ حسنی جنگید و آن شهر را غارت کرد. دراهم مسعودی در مکه بدو منسوب است. سپس به مصر رفت و در اواخر عمر به مکه آمد و به سال ۶۲۶ هـ .ق. در این شهر دچار بیماری گشت و درگذشت و در همانجا دفن شد. او آخرین تن از بنی ایوب در یمن بوده است. (از الاعلام زرکلی ج ۹ ص ۳۲۸ از العقود اللؤلؤیة).[ مَ ] (اِخ) جلال الدین ملک جانی. از حکام بنگاله است که از ۶۵۶ تا ۶۵۷ هـ .ق. حکومت کرد. (از ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۲۷۵).[ مَ ] (اِخ) رفیع الدین یا رفیع لنبانی اصفهانی. شاعر قرن ششم هجری. رجوع به رفیع شود.[ مَ ] (اِخ) صلاح الدین یوسف. از ایوبیان عربستان که از ۶۱۲ الی ۶۲۵ هـ .ق. حکومت کرد. (از ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۶۹).[ مَ ] (اِخ) ملقب به عزالدین. پنجمین از اتابکان موصل که از ۵۷۶ الی ۵۸۹ هـ .ق. حکومت کرد. (از ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۱۴۴).[ مَ ] (اِخ) (محمد...) از روزنامه نگاران و نویسندگان معاصر ایرانی و مدیر روزنامهٔ مرد امروز و نویسندهٔ کتابهای معروف: گلهائی که در جهنم میروید، تفریحات شب، در تلاش معاش و غیره. وی به سال ۱۳۲۶ هـ .ش. به دست دو تن ناشناس در طهران به قتل رسید.[ مَ ] (اِخ) ملقب به عزالدین. هفتمین از اتابکان موصل که از ۶۰۷ الی ۶۱۵ هـ .ق. حکومت کرد. (از ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۱۴۴).
کلمات همقافیه با «مسعود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر