معنی مسطح
5 بازدید
[ مِ طَ ] (ع اِ) جرین و جای خرما خشک کردن. || ستون خرگاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سنگ صافی که گرداگرد آن را از سنگ برآورند تا آب در آن فراهم آید. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کوزه ای است یک پهلو که در سفر همراه دارند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بوریا که از برگ مقل یا خوص الدم یا بوی جهودان بافته باشند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || تابهٔ کلان که در آن گندم بریان کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || چوب که در پهنا برد و ستون رز نهند و هر دو طرف آن را به خاکستر مخلوط به خون محکم کنند، یا عام است. (منتهی الارب). چوبی که در عرض بر دو ستون درخت رز نهند. (از اقرب الموارد). || چوبی است برشکل محور که بدان نان را پهن سازند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مَ طَ ] (ع اِ) جرین و جای خشک کردن خرما. (از اقرب الموارد). مِسطح. و رجوع به مِسطح شود.[ مُ سَ طْ طِ ] (ع ص) نعت فاعلی از تسطیح. آن که برابر و هموار می کند. (ناظم الاطباء). رجوع به تسطیح شود.[ مُ سَ طْ طَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تسطیح. رجوع به تسطیح شود. هموارشده. (از اقرب الموارد). پهن و گسترده شده. (غیاث). برابر و هموار و پهن. (ناظم الاطباء). گسترده. راست. تخت. هموارکرده. هم طرازشده. صاف. مستوی :[ مِ طَ ] (اِخ) أثاثةبن عبادبن المطلب بن عبدمناف، مکنی به ابوعباد. از قبیلهٔ قریش و صحابی بود و از شجاعان اشراف به شمار میرفت و در بدر و احد نیز همراه پیغمبر (ص) شرکت داشت. تولدش به سال ۲۲ قبل از هجرت و درگذشتش در سال ۳۲ هـ .ق. رخ داد. (از الاعلام زرکلی ص ۱۰۸ از الاصابة).
کلمات همقافیه با «مسطح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طح» برای سرودن شعر