معنی مسری
5 بازدید
[ مَ را ] (ع مص) به شب رفتن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سرایة. سریان. و رجوع به سرایة و سریان شود. || (اِ) راه. ج، مَساری. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ ] (ع ص) سرایت کننده. (ناظم الاطباء). که سرایت کند. که تعدی کند. واگیردار. بودار. مُعدی. (مسری ظاهراً غلط است و ساری و ساریه صحیح است). (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به اسراء شود. - مسری بودن؛ واگیر داشتن. بو داشتن. معدی بودن. و رجوع به مسری شود.
کلمات همقافیه با «مسری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر