معنی مسرح
6 بازدید
[ مِ رَ ] (ع اِ) شانه. (منتهی الارب). مشط. ج، مسارح. (اقرب الموارد).[ مَ رَ ] (ع اِ) چراگاه. (منتهی الارب) (دهار) (مهذب الاسماء). مرعی. (اقرب الموارد). ج، مَسارح. (منتهی الارب): می رهم زین چار میخ چارشاخ میجهم در مسرح جان زین مناخ.مولوی. مثنوی را مسرح و مشروح ده صورت امثال او را روح ده.مولوی. || مکانی که برای نمایش دادن داستانها از آن استفاده می شود. (از المنجد). صحنه. صحنهٔ تآتر. صحنهٔ نمایش. سن.[ مُ سَ رْ رَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تسریح. رجوع به تسریح شود.
کلمات همقافیه با «مسرح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رح» برای سرودن شعر