معنی مسدس
5 بازدید
[ مُ سَ دْ دَ ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از تسدیس. رجوع به تسدیس شود. || شش شده. دارای شش رکن. (از اقرب الموارد). شش پهلو. (غیاث) (آنندراج). شش کرانه. شش گوش. شش گوشه. || نزد محاسبان و مهندسان، سطحی باشد که شش ضلع متساوی بدان محیط بود، و اگر ضلعها متساوی یکدیگر نبودند، آن را ذوستة اضلاع نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون): این مربع خانهٔ نور از خروش صادقان چون مسدس خان زنبوران پر افغان آمده. خاقانی. مربع مخالف نمودی خیال مسدس نشان دور دادی ز حال.نظامی. - مسدس عالم؛ کنایه از شش جهت است که بالا و پایین و پس و پیش و چپ و راست عالم باشد و به عربی جهات سته خوانند. (برهان) (آنندراج). مسدس گیتی : روحانیان مثلث عطری بسوختند وز عطرها مسدس عالم شده ملا.خاقانی. - مسدس گیتی؛ مسدس عالم : از دم خلق تو در مسدس گیتی بوی مثلث بهر مشام برآمد.خاقانی. || نزد اهل تکسیر، وِفقی باشد مشتمل بر سی و شش مربع کوچک که آن را مربع شش در شش نامند و وفق سُداسی نیز آن را گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون). || در عروض نوعی مسمط است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). قسمی از شعر که بر اصل بیت چهار مصراع افزوده باشد. (غیاث) (آنندراج). || شعر که بر شش جزء بنا شده باشد. (از اقرب الموارد). || در اصطلاح امروزین عربی، شش لول. رِوُلْوِر. هفت تیر.[ مَ دَ ] (ع ق) شش شش: جاؤوا مَسدَسَ؛ آمدند شش شش. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مسدس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دس» برای سرودن شعر