معنی مسد
5 بازدید
[ مَ سَ ] (ع اِ) تیر چرخ سیاه آهنین. (منتهی الارب). محور از آهن. (از اقرب الموارد). || «مرود» و چرخ آهنین که چرخ چاه بر آن می گردد. (از اقرب الموارد). || رسن از پوست خرما یا از پوست درخت مقل یا از پوست هر چیزی، و یا رسن از لیف سخت تافته و محکم. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ریشهٔ درخت و ریسمان لیف خرما و ریسمان پشم اشتر. (غیاث). رسن تافته. (مهذب الاسماء). لیف سخت تافته. (ترجمان القرآن). لیف نارجیل. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). ج، مِساد و اَمساد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): {/Bوَ اِمْرَأَتُهُ حَمََّالَةَ اَلْحَطَبِ ، `فِی جِیدِهََا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ. ۱-۹۱۱۱:۴-۵/}(قرآن ۱۱۱/۴ و ۵). می کشاندشان بسوی نیک و بد گفت حق فی جیدها حبل المسد. مولوی (مثنوی). پیش از این کایام پیری دررسد گردنت بندد به حبل من مسد. مولوی (مثنوی). گفت یارب بیش از این خواهم مدد تا ببندمشان به حبل من مسد. مولوی (مثنوی).[ مَ ] (ع مص) رسن تافتن. (از منتهی الارب). تافتن رسن را. یا نیکو تافتن آن را. (از اقرب الموارد). نیک تافتن رسن. (تاج المصادر بیهقی). || در رنج انداختن و مانده گردانیدن سیر ستور را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نرم و لطیف و هموار بودن شکم. (از اقرب الموارد). || جاریة حسنةالمسد؛ دختر سخت نیک بر پیچان خلقت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مَ سَ دد ] (ع اِ) درز و شکاف و سوراخ. (ناظم الاطباء). || سدَّ مسدَّه؛ قائم مقام آن گشت و در جای آن نشست. (از اقرب الموارد): فقال للاحنف إن ولیت أحداً من أهل بیتک لم تجد من یعدل عدل عبیداللََّه و لایسد مسده. (ابن خلکان چ فرهادمیرزا ص ۲۵۲ س ۱۲).[ مُ سِ دد ] (ع ص) نعت فاعلی از اسداد. راستکار و صواب گفتار. (منتهی الارب). و رجوع به اسداد شود. || کسی که به سداد و قصد و هدف دست می یابد یا آن را طلب می کند. (از اقرب الموارد). || مستقیم. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سد» برای سرودن شعر