معنی مسخد
7 بازدید
[ مُ خَ / مُ خِ ] (ع ص) زردرنگ گران جسم آماسیده روی. (از اقرب الموارد). مُسخَّد. رجوع به مسخّد شود.[ مُ سَ خْ خَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تسخید. رجوع به تسخید شود. || مرد بسته خاطر. (منتهی الارب). خاثرالنفس. (اقرب الموارد). || زردرنگ گران جسم آماسیده روی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مُسخد.
کلمات همقافیه با «مسخد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خد» برای سرودن شعر