معنی مسحی
5 بازدید
[ مَ حا ] (ع ص، اِ) جِ مَسیح. (اقرب الموارد). رجوع به مسیح شود.[ مَ حی ی ] (ص نسبی) منسوب به مسح. رجوع به مسح شود. || (اِ) نوعی از موزه که صلحا و امرا در پا کنند. (غیاث) (آنندراج): مسحی در پای و رکوه در دست از دور سلام کرد و بنشست. اوحدالدین کرمانی. دلقت به چه کار آید و مسحی و مرقع خود را ز عملهای نکوهیده بری دار. سعدی (طبق نسخ قدیم). کلاه و عرقچین و مسحی و موزه چو ارواح بگزیده دوری ز قالب. نظام قاری (ص ۲۸). غیر نعلین و گیوه و موزه غیر مسحی و کفش و پای اوزار. نظام قاری (ص ۲۳). - مسحی کش؛ حمل کنندهٔ مسحی. حامل مسحی : در بند وضوی آن جهانم مسحی کش و مسح کس ندانم.نظامی.
کلمات همقافیه با «مسحی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حی» برای سرودن شعر