معنی مسحر
5 بازدید
[ مُ سَ حْ حَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تسحیر. رجوع به تسحیر شود. کاواک و میان تهی. (منتهی الارب). مجوف، و اصل آن کسی است که «سحر» و ریهٔ او زایل شده باشد. (از اقرب الموارد). || محتاج طعام و شراب علت نهاده. (منتهی الارب). آنکه به او طعام داده باشند و او را سرگرم کرده باشند. (از اقرب الموارد). || فریفته و مشغول. (منتهی الارب). || آنکه او را طعام سحور داده باشند. (از اقرب الموارد). || مسحور و سِحرزده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آنکه او را سحر کرده باشند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسحر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حر» برای سرودن شعر