معنی مسحاج
5 بازدید
[ مِ ] (ع ص) چارپا که بدود ولی نه دویدن سریع و سخت. (از اقرب الموارد). مسحج. و رجوع به مسحج شود. || زن سحوج که بسیار و پی درپی سوگند خورد. (از اقرب الموارد). زن بسیارسوگند که سوگند تراشد. (منتهی الارب). || بسیار گزنده. و آنکه بسیار گاز می گیرد. گویند: حمار مسحاج. (از اقرب الموارد). || (اِ) رنده که چوب را بدان تراشند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسحاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر