معنی واژه مستوی
7 بازدید
[ مُ تَ وا ] (ع اِ) جنس عام. (ناظم الاطباء).[ مُ تَ ] (ع ص) مستوٍ. برابر و هموار. (غیاث) (آنندراج). یکسان. مساوی : وفا و همت و آزادگی و دولت و دین نکوی و عالی و محمود و مستوی و قوی. منوچهری. همه اندرصورت مردمی مستوی اند. (شرح قصیدهٔ ابوهیثم ص ۴). - مستوی الاجزاء؛ که اجزاء آن برابر باشد. - مستوی الخلقة؛ معتدل در اعضای تن. - مستوی القامة؛ راست بالا. || راست. مستقیم : لیک گر در غیب گردی مستوی مالک دارین و شحنه خود توئی. مولوی (مثنوی). پس روشن شد که نفس نجنبد نه مستوی و نه مستدیر. (مصنفات باباافضل ج ۲ ص ۳۹۷). - ترتیب مستوی؛ در اصطلاح ریاضی نوشتن اعداد است به صورت ۱۲۳ و آن ترتیب صوری اعداد است. مقابل ترتیب معکوس که ۳۲۱ باشد. - خط مستوی؛ خط راست : تا حرف بی نقط بود و حرف بانقط تا خط مستوی بود و خط منحنی. منوچهری. - مستوی داشتن؛ به راست و آخته داشتن : عدل بازوی شه قوی دارد قامت ملک مستوی دارد.سنائی. || کامل. به کمال رسیده : گفت آخر آن مسیحانه توئی که شود کور و کر از تو مستوی. مولوی (مثنوی). - عُمر مستوی؛ کنایه از عمر طبیعی و کامل : و این نباشد بعد عمری مستوی که به ناکام از جهان بیرون روی. مولوی (مثنوی). || مستقرشونده و قرارگیرنده و جایگزین شونده. (از اقرب الموارد). رجوع به استواء شود. استوار. برقرار: چارعنصر چار استون قویست که بر ایشان سقف دنیا مستویست. مولوی (مثنوی). || قسمی از اقسام سه گانهٔ قلم : و این آلت [ یعنی قلم ] که یاد کرده آید، سه گونه نهاده اند... و دیگر مستوی و آن خط کز آن قلم آید آن را عسجدی خوانند یعنی خط زرین. (نوروزنامه).