معنی مستوحش
7 بازدید
[ مُ تَ حِ ] (ع ص) وحشت جوینده. (غیاث) (آنندراج). وحشت یابنده. خلاف مستأنس. (از اقرب الموارد). اندوهگین. (آنندراج). آزرده. (زمخشری): گفت دانم که مستوحش آورده ای پیغام ایشان بشنو و بیا با من بگوی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۷۷). گفت چنین می نماید که خوارزمشاه مستوحش رفته است. گفتم زندگانی خداوند دراز باد به چه سبب و نه همانا که مستوحش رفته باشد که مردی سخت بخرد و فرمانبردار است. (تاریخ بیهقی ص ۸۰). الیسع چون از بنی اعمام خود مستوحش بود قصد «سُرَّمن رأی» کرد. (تاریخ قم ص ۱۰۲). و رجوع به استیحاش شود. || آنکه به چیزی انس نگرفته باشد. (از اقرب الموارد). || مکانی که «وحش» شده و مردم آنجا را ترک گفته باشند. (از اقرب الموارد). غامر. بایر. خراب.
کلمات همقافیه با «مستوحش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حش» برای سرودن شعر