معنی مستنکر
6 بازدید
[ مُ تَ کِ ] (ع ص) ناشناسنده. (از منتهی الارب). جاهل نسبت به امری. (از اقرب الموارد). || دریافت خواهنده امری را که نمی شناسد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به استنکار شود.[ مُ تَ کَ ] (ع ص) امری که مجهول باشد. (از اقرب الموارد). بعید. ناشناخته : لیس علی اللََّه بمستنکر ان یجمع العالم فی واحد. || منکر. متنکر. ناشناس : و پوشیده و مستنکر به بغداد آمد [ حضرت رضا (ع) ] . (تاریخ بیهقی ص ۱۳۶). یک گرمگاه این غلامان و مقدمان محمودی مستنکر با بارانیهای کرباسین و دستارها در سر گرفته پیاده به نزدیک امیر مسعود آمدند. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۸). || بد و زشت. (غیاث) (آنندراج). ناپسندیده : مسلمانان مسلمانان بترسید از گرفت حق که چون بگرفت پیش آید هزاران کار مستنکر. (جوامع الحکایات عوفی چ معین ص ۱۱).
کلمات همقافیه با «مستنکر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کر» برای سرودن شعر