معنی مستقر

معنی مستقر

4 بازدید
[ مُ تَ قَ رر ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی و اسم مکان از استقرار. ثابت داشته شده. (یادداشت مرحوم دهخدا). ثابت. ساکن. قائم. استوار. قرارگرفته. و رجوع به استقرار شود: امامت حسین مستقر بود. (جهانگشای جوینی). - مستقر ساختن؛ قرار دادن. جایگزین کردن. - مستقر شدن؛ جایگیر شدن. برقرار شدن. استقرار حاصل کردن. استقرار پیدا کردن. آرام گرفتن. توطن کردن. - مستقر کردن؛ استوار کردن. استقرار دادن. جایگیر کردن. || جای قرار. (غیاث) (آنندراج). موضع استقرار. (از اقرب الموارد). آرامگاه. (دهار). آرام. آرام جای. جای آرام. جای و مکان باش. موطن. دارالقرار. مقر. قرارگاه. قرارجای : این چه ترفند است ای بت که همی گوید خلق که سقر باشد فرجام ترا مستقرا.خسروانی. مسکن و مستقر خواجه نعیم دگر است یک دو سال است که من دور بماندم ز نعیم. فرخی. گیتی سرای رهگذرانست ای پسر زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا. ناصرخسرو. کاین نیست مستقر خردمندان بلک این گذرگهیست بر او بگذر. ناصرخسرو. گفتم که نفس ناطقه را مستقر کجاست گفتا ورا جهان لطیفست مستقر.ناصرخسرو. کف راد او مر نعم را مقر سر تیغ او مستقر نقم.ناصرخسرو. ای در ره عصیان قدمی چند شمرده بازآی کزین درگه به مستقری نیست.سنائی. امروز مرکز خلافت است و مستقر امت و منبع ملک. (کلیله و دمنه). زحل نحس تیره روی نگر کز بر مشتریش مستقر است.خاقانی. وقت تب چون به نی نبرد تب شیر گر نیستانش مستقرست.خاقانی. چون چند مرحله بیاوردند و به سر دو راه رسیدند به جانب هراة رفتند به مستقر فایق. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۷۸). در مسند ملک و مستقر عز خویش ممکّن بنشست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۱۸). بغراخان در بعضی از آن منازل جان تسلیم کرد و چون این اشارت به ملک نوح رسید روی به مستقر عز و سریر مملکت خویش نهاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۲۱). [ سلطان ] با جمعی از خواص ممالیک برنشست و... به مستقر زعیم و عظیم ایشان که به ابن سوری معروف بود راه وصول آسان کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۲۳). آذربایجان که مقر سریر سلطنت و مستقر رایات مملکت است. (جامع التواریخ رشیدی). آن باغ مستقر و منزل این جماعت است. (تاریخ قم ص ۲۵۲). - مستقر داشتن؛ جای داشتن : ستم رسیده تر از تو ندیده کس دگری که در تنت دو ستمکاره مستقر دارد. ناصرخسرو. همی گوزن و عقاب از نهیب تیر و کمانت به کوه و بیشه در آرام و مستقر دارد. مسعودسعد. من چو برجیس رخوت آمده ام سرطان مستقری خواهم داشت.خاقانی. || عاصمه. کرسی. پای تخت. نشست. مرکز: خرداب شهری بزرگ است [ به صقلاب ] و مستقر پادشاه است. (حدودالعالم). حران [ در سودان ] شهری است بزرگ و مستقر ملوک است. (حدود العالم). اخسیکت قصبهٔ فرغانه است و مستقر امیر است و عمال. (حدودالعالم). بیکث قصبهٔ چاچ است و مستقر سلطان اندر وی است. (حدود العالم). انبار مستقر ابوالعباس امیرالمؤمنین بوده است. (حدودالعالم). نشابور... مستقر سپاه سالاران است. (حدودالعالم). ری مستقر پادشاه جبال است. (حدودالعالم). جنیانجکث قصبهٔ تغزغز است شهری میانه است و مستقر ملک است و به حدود چین پیوسته. (حدودالعالم). - مستقرالخلافة؛ قرارگاه خلافت. مرکز خلافت. - || (اِخ) در عهد اکبرشاه، لقب بلدهٔ آگره در هندوستان بود. (غیاث) (از آنندراج).
[ مُ تَ قِ رر ] (ع ص) نعت فاعلی از استقرار. قرارگیرنده و ساکن و متمکن و ثابت شونده در جایی. (از اقرب الموارد). رجوع به استقرار شود.

کلمات هم‌قافیه با «مستقر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «قر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید