معنی مستفیض
7 بازدید
[ مُ تَ ] (ع ص) نعت فاعلی از استفاضه. آب روان کردن خواهنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || وادی و دره که پردرخت شده باشد. || مکانی که وسیع و گشاده شده باشد. (از اقرب الموارد). || حدیث مستفیض؛ سخن فاش. (منتهی الارب). منتشر. مستفاض فیه. (از اقرب الموارد). ذایع. شایع. فاش. مشهور. معروف. و رجوع به استفاضة شود: هیبت او در آن اقالیم شایع شد و خشونت و یأس او مستفیض. (جهانگشای جوینی). قصهٔ یونس دراز است و عریض وقت خاکست و حدیث مستفیض. مولوی (مثنوی). از چندین مملکت عریض و حشمت مستفیض و نعمت فراوان و اموال بی کران. (جامع التواریخ رشیدی). - مستفیض شدن؛ شایع شدن : ذکر مقامات او... تا دیار مصر برسید و هیبت تیغ او در دربار هند و سند مستفیض شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۱). شکر او در زبان خاص و عام افتاد و نیک سیرتی وی شایع و مستفیض شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۱۴). ذکر او در اقطار خراسان منتشر گشته و نظم و نثر او شایع و مستفیض شده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۱). ذکر آن مسامی در همهٔ عالم مستفیض و منتشر شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰). - مستفیض کردن؛ شایع کردن : خان را بشارت داده آمد تا... این خبر شایع و مستفیض کند چنانکه به دور و نزدیک برسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۷۷). - مستفیض گشتن؛ شایع گشتن : چون خبر وصول رایات جهانگیر در اطراف شایع و مستفیض گشت. (جامع التواریخ رشیدی). نام و لقب او در اطراف و اعطاف جهان به سلطان یمین الدوله و امین المله شایع و مستفیض گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۳۶). || در اصطلاح علم حدیث و نزد فقها، مرادف کلمهٔ مشهور است و جمعی دیگر از فقها بین مستفیض و مشهور فرق نهاده اند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || نیکی بسیار دریافته و احسان و انعام دیده و ممنون و به فیض رسیده. (ناظم الاطباء). - مستفیض شدن؛ نیکی بسیار و احسان فراوان دریافتن. (ناظم الاطباء). - || سودبردن. فایده بردن. بهره مند گشتن. - مستفیض کردن؛ احسان کردن و نیکی بسیار نمودن. بذل و بخشش کردن. انعام دادن. (ناظم الاطباء). - || فایده رساندن. سود رساندن. بهره مند کردن.
کلمات همقافیه با «مستفیض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یض» برای سرودن شعر