معنی مستظهر

معنی مستظهر

6 بازدید
[ مُ تَ هِ ] (ع ص) نعت فاعلی از استظهار. یاری خواهنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). کسی که اعانت می طلبد و دستگیری می خواهد. (ناظم الاطباء). رجوع به استظهار شود.
[ مُ تَ هَ ] (ع ص) نعت مفعولی از استظهار. تکیه کرده بر یاری کسی. پشت گرم. رجوع به استظهار شود: اما قومی مستظهر باید که رود به مردم و آلت و عدت... (تاریخ بیهقی ص ۲۶۶). به فخر و محمدت و شکر و مدح مستظهر ز عمر و مملکت و عز و بخت برخوردار. مسعودسعد. تقدیر آسمانی شیر... را گرفتار سلسله گرداند... و فاقه رسیدهٔ محتاج را... مستظهر. (کلیله و دمنه). مستظهر به مال بسیار و عقار بیشمار. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۰). ایشان به کثرت عدد و وفور عدد مستظهر بودند و ما در مقدار بسیار از ایشان کمتر بودیم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۶). او از متهوران هند بود مستظهر به بسطت ملک و کثرت جنود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۵). رعیتی مستظهر و خواجگانی متوسل در عهد او بر مساکن مسکنت بنشستند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۸). و از مستظهران شهر اضعاف آن حاصل کرد و تمامت خزانهٔ سلطان باز به مال و جواهر وافر معمور شد. (جهانگشای جوینی). نه مستظهر است آن به اعمال خویش نه این را در توبه بسته است پیش. سعدی (بوستان). گرچه ایشان در صلاح و عافیت مستظهرند مابه قلاشی و رندی در جهان افسانه ایم. سعدی. زهی بحر بخشایش و کان جود که مستظهرند از وجودت وجود. سعدی (بوستان). گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم. ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار.سعدی. بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است بیار باده که مستظهرم به رحمت او.حافظ. - مستظهر شدن؛ پشت گرم شدن : به ابوعلی بن حموله کس فرستاد و از او قلعه خواست که بدان مستظهر شود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۵). به مخامرهٔ بیشه ای از بیشه ها مستظهر شده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۷). - مستظهر کردن؛ مستظهر ساختن. پشت گرم گردانیدن : او را به مال بسیار و اهبت تمام مستظهر کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۹). - مستظهر گردانیدن؛ پشت گرم کردن : از دو چیز نخست خود را مستظهر باید گردانید. (کلیله و دمنه). پادشاه شهر خویش را به گنجهای حکمت مستظهر گردانی. (کلیله و دمنه). او را اکرام فرمود و به مواعید خوب مستظهر گردانید. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۴۷). - مستظهر گشتن و گردیدن؛ پشت گرم شدن : به مردم مستظهر گشت. (تاریخ بیهقی ص ۱۱۰ چ ادیب). خواست که از هر طرف لشکری فراهم و به زیادت کثرتی و قوتی مستظهر گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۱). به خزانهٔ معمور مستظهر گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۷). کافر بدان کوه مستظهر گشته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۵). لشکر از غارت و تاراج مستظهر گشت. (جهانگشای جوینی).
[ مُ تَ هِ ] (اِخ) (الـ ...) دومین تن از ملوک بنی برزال در قرمونهٔ اندلس. رجوع به عزیز (ابن محمدبن عبداللََّه...) شود.

کلمات هم‌قافیه با «مستظهر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید