معنی مستضعف
4 بازدید
[ مُ تَ عِ ] (ع ص) نعت فاعلی از استضعاف. ضعیف شمرنده. (اقرب الموارد). رجوع به استضعاف شود.[ مُ تَ عَ ] (ع ص) نعت مفعولی از استضعاف. ضعیف شمرده شده. (اقرب الموارد). ضعیف داشته. حقیرداشته. ناتوان شمرده شده. سست پنداشته. ناتوان یافته شده. زار ناتوان. رجوع به استضعاف شود: گروهی را که مستضعف بودند رها کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۷). هر آینه ملکدار محجب و شهریار مغلب و فقیر مستضعف و زیردست متصف در بر او یکسان. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۵۷). || آنکه در فراگرفتن احکام دین ناتوان باشد. آنکه نتواند عقاید دینی و احکام دین را با دلیل عقلی فراگیرد. || سبک مغز. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «مستضعف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عف» برای سرودن شعر