معنی مستحل
6 بازدید
[ مُ تَ حِ ل ل ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر استحلال. حلال گیرنده چیزی را. (اقرب الموارد). حلال شمرنده. حلال پندارنده. آنکه چیزی را حلال پندارد. رجوع به استحلال شود. || درخواست کننده از کسی که چیزی را برای او حلال کند. (اقرب الموارد). || که به حلال و حرام نیندیشد. که در بند حلال و حرام نباشد: مستحلا، پیر مستحل نسزدچونکه نخواهی از این و آن بحلی. ناصرخسرو (چ دانشگاه ص ۲۸۷). اما عثمان بن عفان مستحل و بی امانت بود. (النقض ص ۳۲۶). وزر و وبال و نکال آن... به گردن آن جماعتی که اجماع کنند بر خلیفهٔ سه سالهٔ بی عقل و زنی ناقص عقل تا وزیری مستحل ظالم برگمارد و عالم را خراب کند. (نقض الفضائح ص ۶۳). || که هر چیز را مباح شمارد. کافر. اباحی : سرخ چهره کافرانی مستحل ناپاکزاد زین گروهی دوزخی ناپاکزاد و سندره. غواص. ... نزدیک این مستحل [ یعنی افشین ] برند و چندان که به قبض وی آید در ساعت هلاک کندش. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۰). || بی باک. بی پروا: غم بنیاد آب و گل چه خوری دم گردون مستحل چه خوری.خاقانی. || بی اعتنا. بی بند وبار. مقابل محتمل : من بدین بیدلی و یار بدین سنگدلی من بدین محتملی یار بدین مستحلی یار معشوق من از مستحلی بر نخورد تا نیاید ز من این بیدلی و محتملی.فرخی. سال تا سال گرفتار دل مستحلم وایِ آنکس که گرفتار دل مستحل است. فرخی. || محلل. که زن را به شرط طلاق تزویج کند تا شوهر نخستین بتواند او را بگیرد. چنین کس ملعون خوانده شده است چه شرط مخالف مقتضای عقد است. فی الحدیث: «لعن اللََّه آکل الربا و مؤکلة و کاتبة و الواشمة و المستوشمة و المستحل و المستحل له». ابن عساکر پس از نقل این حدیث گوید: المستحل و المستحل له هو من التحلیل، و هو أن یطلّق الرجل امرأته ثلاثاً فیتزوجها رجل آخر علی شریطة أن یطلقها بعد وطئها لتحل لزوجها الاول. (تاریخ ابن عساکر ج ۲ ص ۱۲۰).[ مُ تَ حَ ل ل ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر استحلال. حلال داشته شده. (اقرب الموارد). حلال پنداشته شده. حلال. رجوع به استحلال شود.
کلمات همقافیه با «مستحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر