معنی مستأصل
5 بازدید
[ مُ تَ ءْ صِ ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر استیصال. از بیخ برکننده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به استئصال و استیصال شود.[ مُ تَ ءْ صَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر استیصال. از بیخ برکنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). از بیخ کنده. ریشه کن شده : به بوسعید تهمت کردند حدیث بردن عبدالجبار به زیر زمین و خانه و ضیاع و اسبابش همه بگرفتند و هر کسی را که بدو اتصال داشت مستأصل کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۹۶). آن اعیان مستأصل شدند. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۹). و هر کس سرکشی می نمود مستأصل می گردانید. (جهانگشای جوینی). و رجوع به استئصال و استیصال شود. || در تداول امروزین فارسی زبانان، پریشان فکر و مضطرب. بی چیز. ناچار و مجبور. - مستأصل شدن؛ ناچار و مجبور شدن. - مستأصل کردن؛ ناچار و مجبور کردن بر انجام کاری. - || پریشان و سرگشته کردن.
کلمات همقافیه با «مستأصل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صل» برای سرودن شعر