معنی مسبل
5 بازدید
[ مُ بِ ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر اسبال. رجوع به اسبال شود. || شخص دراز بروت و سبلت. (اقرب الموارد). مُسبَل، مُسَبِّل، مُسَبَّل. اَسبل. || آنکه ازار را دراز کند و بر زمین کشان رود از تکبر. (منتهی الارب). || (اِ) نره. (منتهی الارب). ذَکر. (اقرب الموارد از لسان). || سوسمار. (منتهی الارب). ضب. (اقرب الموارد). || ششم یا پنجم تیر قمار. (منتهی الارب). تیر ششم و پنجم از تیرهای قمار. ج، مَسابل. (اقرب الموارد و ذیل آن). || نام ماه ذی حجه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ مُ بَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر اسبال. رجوع به اسبال شود. || مرد درازبروت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به مُسبِل، مُسَبِّل و مُسَبَّل شود.[ مُ سَ بْ بِ ] (ع ص) نعت فاعلی از مصدر تسبیل. رجوع به تسبیل شود. || درازبروت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به مُسبِل و مُسَبَّل شود.[ مُ سَ بْ بَ ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر تسبیل. رجوع به تسبیل شود. || درازبروت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). مُسبَل، مُسبِل. مُسَبِّل. || پیر زشت رو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || در اصطلاح فقهی، سبیل شده. سبیل قرار داده شده. تملیک العین و تسبیل المنفعة؛ عین را در تملیک قرار دادن و سود آن را سبیل کردن: و قل مارأیت خاناً أو طرف سکة أو محلة أو مجمع ناس فی الحائط بسمرقند یخلو من ماء جمد مسبل. (صورالاقالیم اصطخری).
کلمات همقافیه با «مسبل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر