معنی مسامع
5 بازدید
[ مَ مِ ] (ع اِ) جِ مِسمع. (اقرب الموارد). گوشها. (غیاث). سمعها. رجوع به مسمع شود: چون زورق خورشید به واسطهٔ دریای فلک رسید ندای تکبیر احزاب دین به مسامع اهل علیین رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۶). من ابیات سیف الدوله حمدانی که در حق برادر خویش ناصرالدوله گفته بود به مسامع امیر اسماعیل رسانیدم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹۰). از اطراف و جوانب مردم جامع غلغلهٔ دعا و ثنای آن حضرت به مسامع سکان صوامع عالم بالا رسانید. (ظفرنامهٔ یزدی ج ۲ ص ۳۹۶). || هر نوع شکافی در بدن انسان چون چشمان و دو سوراخ بینی و غیره. و در این معنی آن را مفرد نباشد. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مسامع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مع» برای سرودن شعر