معنی مسافری
3 بازدید
[ مُ فِ ] (حامص) مسافر بودن. در سفر بودن. مسافرت و حالت سفر. (ناظم الاطباء): لیکن چو آب روی خضر از مسافریست عزم مسافران به سفر در نکوتر است. خاقانی. - مسافری کردن؛ سفر کردن. به سفر رفتن. راهی شدن به سوئی چون مسافران : اشتری و گرگی و روباهی در راهی موافقت نمودند و از روی مصاحبت مسافری کردند. (سندبادنامه ص ۴۹). || (ص نسبی) مربوط به مسافرت. آنچه به امور سفر و لوازم آن بازبسته است. - بنگاه مسافری؛ مؤسسهٔ حمل مسافر. مقابل بنگاه باربری که مؤسسهٔ حمل کالا است.[ مُ فِ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان شمیل بخش مرکزی شهرستان بندرعباس. واقع در ۵۵هزارگزی شمال خاوری بندرعباس و سر راه مالرو کشکوه به بندرعباس. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «مسافری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر