معنی مسافر
6 بازدید
[ مَ فِ ] (ع اِ) جِ مِسفرة. (اقرب الموارد). رجوع به مسفرة شود. || مَسافرالوجه؛ آنچه پیدا و نمایان باشد از روی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ مُ فِ ] (ع ص) سفرکننده. (دهار). آنکه در سفر است. رونده از شهری به شهری دیگر. (اقرب الموارد). مقابل مقیم. پی سپر. رونده. راهی. رهرو. سفری. کاروانی. آنکه به سفر می رود. سیاح. سفررفته. راه گذر و آنکه موقتاً در جایی اقامت می کند. (ناظم الاطباء). ابن الارض. ابن السبیل. ابن الطریق. ابن غبراء. ابن قسطل. دافه. سابلة. سافر. شاخص. ظاعن. عجوز. عریر. غرب. غریب. (منتهی الارب): ای تو به حضر ساکن و نام تو مسافر کردار تو با نام تو در هر سفری یار.فرخی. به شکل باد صبا در جهان مسافر باش بسان خاک زمین ساکن و مقیم مشو. (مقامات حمیدی). لیکن چو آب روی خضر از مسافریست عزم مسافران به سفر در نکوتر است. خاقانی. پس مسافر آن بود ای ره پرست که مسیر و روش در مستقبل است.مولوی. به شکر آنکه تو در خانه ای و اهلت پیش نظر دریغ مدار از مسافر درویش.سعدی. بزرگان مسافر به جان پرورند که نام نکوشان به عالم برند.سعدی. مقصد زایران و کهف مسافران. (گلستان سعدی). همیدون مسافر گرامی بدار. (گلستان). در قاع بسیط مسافری گم شده بود. (گلستان). مُجهز؛ آنکه کار مسافر سازد. (دهار). - مسافرسوز؛ کنایه از بازدارندهٔ مسافر از قصد سفر: ز اول صبح تا به نیمهٔ روز من سفرساز و او مسافرسوز.نظامی. - ابومسافر؛ پنیر. (دهار). || در اصطلاح تصوف، آنکه با فکر خویش در معقولات و اعتبارات سفر کند و از وادی دنیا به وادی قصوی عبور کند. (از تعریفات جرجانی). || سالک اِلی اللََّه. (از فرهنگ مصطلحات عرفا). || آنکه سیر و سطی را قصد کند و به مدت سه شبانه روز خانه های شهر خویش را ترک گوید. (از تعریفات جرجانی). - مسافران والا؛ اولیاء اللََّه و سالکان و طالبان دین حق. (برهان) (آنندراج).[ مُ فِ ] (اِخ) ابن ابی عمروبن اُمیةبن عبدالشمس. شاعر و از بزرگان بنی امیه در عهد جاهلی است. در حدود سال ۱۰ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۰۴ از الاغانی).
کلمات همقافیه با «مسافر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر