معنی مساعدت
6 بازدید
[ مُ عَ دَ ] (ع مص) مساعدة. مساعده. یاری کردن. (غیاث). مدد کردن. کمک کردن. کمک. یاری. یارمندی. دستیاری. همراهی. معاضدت. معاونت. موافقت : عشق خوش است ار مساعدت بود از یار یار مساعد نه اندک است و نه بسیار. فرخی. امیر ماضی چند رنج برد... تا قدرخان خانی یافت به قوت مساعدت وی کار او قرار گرفت. (تاریخ بیهقی). اگر مرد از قوت عزم خویش مساعدت تمام نیابد. (تاریخ بیهقی ص ۹۹). چون دوستی مؤکد گشت بدانند که مساعدت و موافقت هر دو جانب [ مسعود و قدرخان ] ... شادمانه شوند. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۰). قضای ایزد تعالی با تضریبهای وی مساعدت و موافقت نکرد. (تاریخ بیهقی). نفاذ کار و ادراک مطلوب جز به عادت ذات و مساعدت بخت ملک نتواند بود. (کلیله و دمنه). قابوس... باز گردید و با نیشابور آمد و منتظر مساعدت ایام و امکان فرصت بنشست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۱۶).
کلمات همقافیه با «مساعدت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دت» برای سرودن شعر