معنی مساس
5 بازدید
[ مَ سِ ] (ع اِ فعل) اسم فعل است به معنی لمس کن و مس کن. (اقرب الموارد). - لامساس؛ لمس مکن. مس مکن. و آن از شواذ است.[ مَ سْ سا ] (ع ص) مبالغه است مصدر مس را. بسیار لمس کننده. (اقرب الموارد).[ ] (اِ) این کلمه در عبارت زیر از تاریخ مبارک غازانی آمده است اما معنی آن روشن نیست و شاید با توجه به لغت مساسجی که در همان کتاب آمده است به معنی پولی باشد که به ربا و مرابحه و تنزیل دهند: در این وقت که این معامله با صاحب دیوان بکردند و این آوازه برآمد که وجوه مساس می رسد تمامت آن معاملان شاد شدند و هر چه داشتند از نقد و جنس به مرابحه به ایشان دادند. (تاریخ غازانی ص ۳۱۶). و رجوع به مساسجی شود.[ مِ ] (ع مص) مماسة. لمس کردن. (اقرب الموارد). سودن به دست. (غیاث) (آنندراج). یکدیگر را بسودن. (ترجمان القرآن جرجانی): {/B قََالَ فَاذْهَبْ فَإِنَ لَکَ فِی اَلْحَیََاةِ أَنْ تَقُولَ لاََ مِسََاسَ ...۱-۱۰۲۰:۹۷/} (قرآن ۲۰/۹۷). آن مساس طفل چه بْود بازیی با جماع رستمیّ و غازیی. مولوی (مثنوی). آنچه او بیند نتان کردن مساس نز قیاس عقل نز راه حواس. مولوی (مثنوی). || جماع کردن. (غیاث) (آنندراج). || اختلاط. مس نمودن. ساییدن. دست مالیدن. مالش.[ ] (اِخ) مکنی به ابوساسان. تابعی است. و رجوع به ابوساسان شود.
کلمات همقافیه با «مساس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر