معنی مساحیق
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) جِ مسحاق. (ناظم الاطباء). رجوع به مسحاق شود. || جِ منسحق (به ندرت). (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به منسحق شود. || جرت من عینه مساحیق الدموع؛ یعنی اشکهای روان. (اقرب الموارد). - مساحیق السماء؛ ابرهای تنک. (ناظم الاطباء). - مساحیق من الحشم؛ قطعه ای هنگفت از چربیهای چسبیده به روده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مساحیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر