معنی مسؤول
5 بازدید
[ مَ ئو ] (ع ص) نعت مفعولی از مصدر سؤال. کسی که از وی سؤال کنند. (ناظم الاطباء). سؤالشده. پرسيدهشده. پرسششده. (ناظم الاطباء). پرسيده. سؤالکرده. (دهار): {/Bإِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤََادَ کُلُّ أُولََئِکَ کََانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً. 9-1917:36/}(قرآن 17/36). توئی مقبول و هم قابل توئی مفعول و هم فاعل توئی مسؤول و هم سائل توئی هر گوهر الوان. ناصرخسرو. - مسؤولٌبه؛ چيزی که آن را سؤال کنند و درخواست نمايند. (ناظم الاطباء). مسؤولعنه. - مسؤولٌعنه؛ مسؤولبه. || خواستهشده از وی چيزی را. (منتهی الارب). خواستهشده. (آنندراج) (غياث). کسی که از او درخواست نمايند. (ناظم الاطباء). درخواستشده. طلبکردهشده. تقاضاشده. (ناظم الاطباء). - مسؤول بودن؛ موظف بودن به انجام امری. || خواسته. (دهار). درخواست. استدعا. (ناظم الاطباء). خواهششده. مراد. خواهش. چيزی خواهششده: برموجب درخواست ايشان رفتن لازم ديدم و اطلاب سؤال و اسعاف مسؤول ايشان واجب دانست. (المعجم چ مدرس رضوی ص 19). - مسؤول کسی را اجابت کردن؛ خواهش کسی را برآوردن. || مؤآخذ. موأخذهشده. مورد بازخواست. آن که از او بازخواست شود. بازخواستشده. که بازخواهی کنند از او. - مسؤول بودن؛ مؤاخَذ بودن. (ناظم الاطباء). متعهد بودن. مورد بازخواست به سبب تعهد حفظ و حراست بودن. || ضامن. پايندان. - مسؤول دانستن؛ متعهد دانستن. ضامن دانستن. - مسؤول کردن؛ ضامن کردن. متعهد کردن. به عهده گذاشتن.
کلمات همقافیه با «مسؤول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر