معنی مس

معنی مس

5 بازدید
[ مَ ] (اِ) مهتر و بزرگ. (جهانگیری) (برهان). بزرگ و مه : هنر نزد ایرانیان است و بس ندارند شیر ژیان را به مس .فردوسی. || بندی باشد که بر پای مجرمان نهند. (جهانگیری) (برهان). || پای بند که کسی را از آن خلاص و نجات مشکل و دشوار باشد. (برهان).
[ مَ س س ] (ع اِمص) مالش، و از آن جمله است قوله تعالی: «ذوقوا مس سقر»؛ یعنی بچشید عذاب نخستین دوزخ را که برسد شما را چنانکه گویی «وجد مس الحمی»؛ یعنی فسرهٔ نخستین تب رسید او را. (از منتهی الارب). نخستین احساس که از خستگی و تعب دست میدهد، گویند: لم نجد مسا من النصب. (اقرب الموارد): {/Bاَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ اَلرِّبََا لاََ یَقُومُونَ إِلاََّ کَمََا یَقُومُ اَلَّذِی یَتَخَبَّطُهُ اَلشَّیْطََانُ مِنَ اَلْمَسِّ . ۱-۱۳۲:۲۷۵/}(قرآن ۲/۲۷۵). || دیوانگی. (منتهی الارب) (دهار). جنون: بِه مسّ؛ او را جنون دست داده است. (اقرب الموارد). || فلان مسه مس أرنب؛ یعنی او نرم خو و سهل الطباع است. (اقرب الموارد).
[ مَ س س ] (ع مص) بسودن. (منتهی الارب) (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). لمس کردن و بسودن با دست بدون حایل و مانع شدن، و دست زدن و آزمودن و نعت فاعلی آن ماسّ است. و گویند «لمس» مختص دست است و «مس» عام است در مورد دست و دیگر اعضای بدن. (اقرب الموارد). جس. اجتساس. ببسودن. ببسائیدن. سودن. سائیدن. لمس. مالیدن. برمجیدن. برمچیدن. مَسیس. مِسّیسی ََ. و رجوع به مسیس و مسیسی شود. || رسیدن و اصابت کردن: مسّ الماء الجسد؛ آب به جسد رسید، و از آن جمله است آیهٔ {/B«لَنْ تَمَسَّنَا اَلنََّارُ إِلاََّ أَیََّاماً مَعْدُودَةً». ۳-۸۲:۸۰/}(قرآن ۲/۸۰). نیز گویند مسه الکبر و المرض و العذاب؛ یعنی بر او رسید و او را دریافت بزرگسالی و بیماری و عذاب. (اقرب الموارد). || دیوانه شدن، و فعل آن به صورت مجهول به کار رود. (از منتهی الارب). مجنون گشتن. (اقرب الموارد). || قریب و نزدیک شدن نسب کسی باکسی، گویند: مسّت بک رحم فلان؛ یعنی نسبش با نسب تو قریب است و بین شما قرابت و خویشی نزدیک است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سخت نیازمند گردیدن، گویند: مسّت الیه الحاجة؛ یعنی سخت نیازمند گردید. (از منتهی الارب). مسّت الحاجة إلی کذا؛ نیاز و حاجت وادار به فلان امر کرد. (اقرب الموارد). || آرمیدن با زن. (اقرب الموارد از لسان). جماع کردن. (غیاث). - مس بشهوة؛ آن است که به قلب میل کند و از آن لذت برد، و در زنان فقط همین است، اما در مردان، برخی عقیده دارند که به نعوظ یا افزون گشتن نعوظ است. (از تعریفات جرجانی).
[ مِ س س ] (اِ) معرب مس فارسی. نحاس. (اقرب الموارد). جوالیقی در المعرب می نویسد که نمیدانم مس عربی است یا غیرعربی. رجوع به مِس شود.
[ مِ ] (اِ) نحاس. جوهری باشد از فلزات که دیگ و طبق و غیره از آن سازند و ارباب صنعت که کیمیاگران باشند آن را طلا کنند. (برهان). یکی از اجساد صناعت کیمیا، و در صنعت کیمیا از آن به زهره کنایت کنند. (از مفاتیح العلوم). فلزی باشد که چون خالص باشد سرخ قهوه ای رنگ است، و اول فلزی است که انسان از معدن استخراج کرده استعمال نمود. (ناظم الاطباء). سرکه و ترشیهای دیگر در ظروف مس نشاید، چه تولید زهر کند و بکشد. در اصطلاح شیمی فلزی باشد قرمزرنگ که در ۱۰۸۳ درجه ذوب می شود و وزن مخصوص آن ۹/۸ می باشد و پس از نقره بهتر از دیگر فلزات هادی گرما و الکتریسیته است. کاملاً چکش خوار و قابل تورق و مفتول شدن است. قابلیت تورق این فلز به حدی است که از آن می توان ورقه های بسیار نازکی تهیه کرد که نور سبز بخوبی از آن عبور کند. مفتولهای باریکی که از آن تهیه می کنند تا قطر ۳/۰ میلیمتر نیز می تواند باشد. مس قدیمی ترین فلزی است که بوسیلهٔ بشر کشف شده و آلیاژهای آن نیز جزو قدیمی ترین آلیاژهایی هستند که بشر آنها را شناخته و در صنعت از آنها استفاده کرده است. دورهٔ فلزات که در حقیقت دورهٔ زندگی صنعتی بشر است با این فلز شروع میشود. میل ترکیبی مس بسیار کم است. سطح مس در هوای معمولی همیشه از یک طبقهٔ بسیار نازک اکسید مس قرمزرنگ پوشیده می شود و اگر هوا مرطوب باشد بر اثر وجود گازکربنیک سطح مس از طبقه ای هیدروکربنات سبزرنگ (زنگار) پوشیده می گردد که بقیهٔ فلز را حفظ می کند. آب در هیچیک از درجات حرارت بر مس اثری ندارد. سَکب. (منتهی الارب). صاد. (دهار). صَیدان. (منتهی الارب). قِطر. (منتهی الارب). مُهل. نُحاس. (دهار): و اندر کوههای فرغانه معدن زر و سیم است بسیار و معدن مس و سرب و نوشادر. (حدود العالم). دو صد بار اگر مس به آتش درون گدازی از او زر نیاید برون. اسدی (گرشاسب نامه ص ۵۷). برجیس گفت مادر ارزیز است مس را همیشه زهره بود مادر.ناصرخسرو. مس زنگار خورده داری نفس از چنین کیمیات نیست گزیر.خاقانی. دمی خاک پائی ترا مس کند زر پس از خاک به کیمیایی نیابی.خاقانی. آز در دل کنی شود آتش سرکه بر مس نهی دهد زنگار.خاقانی. سرمه کش دیدهٔ نرگس صباست رنگرز جامهٔ مس کیمیاست.نظامی. و ظروف طلا و نقره و مس به قدر احتیاج تحویل صاحب جمع مزبور [ صاحب جمع میوه خانه و غیره ] می شود. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۳۱). قهوه دانهای طلا و نقره و مس و... تحویل مشارالیه [ صاحب جمع قهوه خانه ] می شود. (تذکرة الملوک ص ۳۲). آنچه اجناس که متعلق به شربتخانه است که تحویل او [ صاحب جمع شربتخانهٔ معموره ] شود: ظروف طلا و نقره و چینی و کاشی و مس و شکر و قند و عقاقیر و... (تذکرةالملوک ص ۳۳). القطر، المهل؛ مس گداخته. (دهار). - عصر مس؛ در اصطلاح زمین شناسی، بموجب تحقیقاتی که بوسیلهٔ دانشمندان زمین شناس به عمل آمده، اولین فلزی که بشر به خواص آن پی برد و از آن در زندگی خود استفاده کرد مس می باشد. به همین جهت اولین قسمت دورهٔ فلزات را (که اکنون عصر آهن آن است) به نام عصر مس نامیده اند. در عصر مس همهٔ مصنوعات بشر منحصراً از این فلز ساخته می شد. این عصر از حدود شش یا هفت هزار سال پیش از میلاد مسیح شروع و تقریباً به چهار یا پنج هزار سال قبل از میلاد که شروع دورهٔ مفرغ است، ختم می شود. - مثل مس؛ آواز سینه در سرماخوردگی های سخت. (امثال و حکم دهخدا). - مثل مس صدا کردن؛ آواز سیلی سخت بر بناگوش کسی. - مس چکشی؛ چکش خوار. - مس زراندود؛ مس آب طلا داده. اندوده به آب زر. - || کنایه از دوستی و آشنائی به نفاق. - || دروغ راست مانند. - مس مفتولی؛ که قابلیت مفتول شدن دارد.
[ مُ ] (اِ) مانعی بود که بدان سبب کسی به جائی نتواند رفت. (جهانگیری) (از برهان).
[ مُ س س ] (اِ) به لغت اهالی مراکش، قلمتراش و استره و موسی. (ناظم الاطباء).
[ مَ ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه: بیرمس (از قرای بخارا). (یادداشت مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «مس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید